امروز مامان از مشهد زنگ زد. گفت که شیخ حیدر میری دیشب فوت کرد. یک جمله ی کوتاه باور نکردنی. شیخ حیدر سمبل ایمان حقیقی به خدا بود که با وجود مشکلات بسیار بسیار زیاد و شاید بیش از حد تحمل هیچ وقت لب هاش بدون لبخند نبود. در اوان جوانی پزشک ها به او گفته بودند که نتیجه وصال او به دختری که دوست داشت نابینائی بود. هر دو به نابینائی او تن داده بودند تا با هم باشند. با هم ماندند. اولین فرزندشان دختری بود که بعد از مدتی متوجه شدند کر و لال است. دومین و سومین ثمره زندگی شان که با هم پا به این دنیا گذاشتند هم به درد خواهرشان گرفتار بودند. دو پسر شیرین دوست داشتنی که هیچ وقت از هم تمییزشان ندادم و جالب اینجاست که هیچ وقت چهره هاشان را خالی از لبخند ندیدم.
برخلاف برخی روحانیون که فکر می کنند ابهت شان را با اخم کردن به رخ بکشند و با ذکر احادیث عربی قلمبه سلمبه سواد بالای خود را به مخاطبین نشان دهند هیچ گاه میزان علم خود را در میان جمع به رخ نکشید. گاهی همه یکه می خوردیم از اینکه شیخ حیدر جدی حرف میزند و ما فکر می کردیم که باید جدی به حرف هایش گوش دهیم. آخر کلامش به یکباره جمله ای می گفت که معنای تمام جملات قبلی به شکل طنزی جالب وارونه می نمود. هم یک نکته دینی می گفت هم اطرافیانش را شاد می کرد و می خنداند.
مامان گفت که دیشب رفته بودند دیدن ایشان، چراکه همسرش که ما بی بی صدایش می کنیم گفته بود که یکی دو روز پیش دو ساعتی بیهوش شده اما دوباره توانسته بودند او را برگردانند. مثل همیشه شوخی و خنده و بحث سر فروختن زمین های اطراف تپه طالب خان (تپه ای نزدیک شهر سوخته) و سرمایه گذاری روی پرورش کُمَلَک (نوعی پرنده محلی سیستان). به هر حال اکنون خانواده من به عزای از دست دادن دوستی به سوگ نشسته اند که ویژه و منحصر به فرد بود. دوستی که از بیست و پنج سال پیش تا کنون با ایشان بوده.. روحش شاد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر