۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

ازدواج موقت یا ترویج فحشا به سبک اسلامی!


در جلد چهارم از سری کتاب های آشنایی با قرآن نوشته استاد مطهری که به تفسیر نور اختصاص یافته است تفاوت میان ازدواج در فرهنگ اسلامی و غیر اسلامی به زیبائی مطرح شده است. استاد شهید ذکر کرده اند که یکی از عواملی که پایه خانوادگی و محیط خانوادگی را محکم می کند این است که به دستور اسلام عمل کرده و پسرها واقعا قبل از ازدواج، با زنی و دختری در تماس نباشند و به اصطلاح فرنگیهای امروز گرل فرند نداشته باشند و دختر ها هم همین طور. ایشان علت تزلزل بنیان خانواده در اروپا را همین روابط قبل از ازدواج دانسته اند. در این صورت است که ازدواج برای یک پسر یا دختر آرزو می شود چرا که به وسیله ازدواج از محدودیت و ممنوعیت خارج میشوند و به مرز آزادی استفاده از یکدیگر می رسند. از آنجائیکه اولین کسی که این پسر را به حظ و بهره می رساند یعنی از محدودیت به آزادی می رساند همسرش می باشد و برای دختر هم به همین صورت، این است که پسرها و دخترهایی که اصلا همدیگر را ندیده و ازدواج می کنند، آنچنان با یکدیگر انس و الفت می گیرند که وضع عجیبی است. (البته این جمله به معنای این نیست که ایشان ندیدن را کار درستی بداند بلکه بالعکس اسلام خواسته تا ببینند و ازدواج کنند. اینجا ایشان به عنوان مثل مطرح کرده اند و در مثل هم که مناقشه نیست.) در مقابل در اروپا به دخترها و پسرها اجازه می دهند که تا قبل از ازدواج در روابط جنسی شان آزاد باشند. در نتیجه برای آنها ازدواج محدودیت است، چراکه قبل از ازدواج آزادی داشته اند که با هر کسی رابطه داشته باشند و بعد که ازدواج می کنند باید به یک نفر محدود شوند.
خلاصه کلام اینکه ازدواج در سیستم فرنگی یعنی آزاد را محدود کردن و ازدواج در سیستم اسلامی یعنی از محدودیت به آزادی آمدن. ازدواجی که خاصیت روانی اش از محدودیت به آزادی آمدن است به دنبال خود استحکام می آورد و آن که پایه اش از آزادی به محدودیت آمدن است اولا خودش استحکام لازم را ندارد و به طلاق منجر می شود و ثانیا آن پسر یا دختری که به تعبیر خود فرنگی ها دهها و صدها تجربه ی جنسی مختلف داشته اند حالا چگونه با یکی پایبند می شوند؟
این مقدمه ای بود برای رسیدن به این مسئله که روابط جنسی قبل از ازدواج بالنفسه مطرود است چرا که استحکام خانواده را متزلزل می کند. خواه اسم این روابط را زنا بگذاریم و برچسب حرام بر آن بزنیم یا با یک تکه کاغذی که توسط یک ملا نوشته شده برچسب حلال بر آن بزنیم و چنین فرض کنیم که همه چیز به خوبی در حال گذر است! نتیجه ی این هر دو یکی ست و آن تزلزل بنیان خانواده است.
مسئله دوم اینکه همانطور که ازدواج موقت قبل از ازدواج باعث تزلزل بنیان خانواده می شود ، بعد از ازدواج افراد نیز هیچ تضمینی وجود ندارد که این قانون فقهی! بازیچه ی مردان بالهوس نشود. چه بسیار مردانی که برای ارضای میل تنوع طلبی خود با پشت گرمی به حمایت شرع و قانون از ایشان بارها و بارها به این کار مبادرت بورزند و آیا این باز به تحکیم خانواده کمک خواهد کرد؟
مسئله سوم اینکه چه تضمینی وجود دارد که جوانان برای فرار از مشکلات اقتصادی قبل، حین و بعد ازدواج دائم و شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت و تعهد به همسر و نیز به خاطر راحتی شرایط ازدواج موقت ، دیگر هیچ گاه تن به ازدواج دائم ندهند؟ آیا مطرح کردن ازدواج موقت به عنوان راه حلی برای ازدواج جوانان پاک کردن صورت مسئله نیست؟
مسئله چهارم مبهم بودن سرنوشت فرزندان حاصل از چنین ازدواج هائی است. بر اساس گزارش اخیری که خبرگزاری ایلنا در گفتگو با یک استاد و آسیب شناس به نام امان الله قرایی مقدم در این باره داشته است بر این نکته تاکید شده است که ازدواج موقت باعث بروز جرم و خشونت در جامعه می شود و اکثر خلاف کاران حاصل ازدواج های موقت و صیغه ای در کشور هستند. این فرزندان ناخواسته و یا حاصل از پدران چند زنی هستند که در بزرگسالی با جامعه کینه ورزی می کنند و حتی نامشان در شناسنامه پدر ثبت نشده است تا یک حامی و پشتیبان داشته باشند. حتی اگر نام این افراد در شناسنامه پدر ثبت شود باز در بزرگسالی از هویت ملی و اجتماعی برخوردار نیستند.
پ.ن: آیا قوانین فقهی همیشه راهکارهای مناسبی برای حل مشکلات جامعه دارد که هرجا که کار آقایان لنگ می ماند به فقه متوسل می شوند؟
پ.ن2: خوش به حال مسلمانان و بالاخص شیعیان با این فقهی که دارند هم می توانند دروغ بگویند و غیبت کنند، هم می توانند زنا کنند ، هم می توانند تجاوز کنند، هم می تواند انسان ها را به قتل برسانند و هم هر کار دیگری که دل شان خواست با مجوز رسمی از سوی خدا انجام دهند. تنها کاری که باید بکنند این است که به مسلمان نبودن طرف مقابل یقین کنند ، این هم که کاری ندارد!!!

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

بخشی از کتاب هبوط دکتر شریعتی تقدیم به سه قشر از جامعه کنونی ایرانی


چه می دانم؟ این کارها شوخی نیست؟ یعنی می توان باور کرد که خداوند بزرگ اینجور چیزها را می سازد؟ این اسنادها اهانت به حضرت خداوندی است نه حرف های من، انتساب اینها به خداوند کفر است و بدتر از کفر، دشنام است. اگر کسی مرا که یک بنده ضعیف عاجز و بی ارج خداوندم متهم کند که در این کارها دست داشته ام آن را تهمت ناجوانمردانه ای تلقی می کنم که هرگز نخواهم بخشید و مطمئنم که نه کسی چندان ناجوانمرد و بی انصاف است که هر چند با من دشمنی ورزد و کینه داشته باشد و بخواهد لجن مالم کند چنین افترائی بر من ببندد و نه کسی چندان بی عقل و نافهم است که چنین اتهام زشتی را نسبت به من باور کند.
گروه اول: توصیف کارگزاران بیست و سی و دیگر چیزهای مشغول در صدا و سیما!
خواهید گفت:"نه، مصلحت خداوند اقتضاء می فرماید که آدم شر و خونریز و بد و گناهکار هم بیافریند و در این حکمتی است"! این اندازه ها را می دانم. من از آدم های بد و گناهکار و آدمکش صحبت نمی کنم، از آدم های عوضی و بیخودی و بدلی و ناشیانه و بی معنی و کشکی و "بی..همه چیز" و "هیچ و پوچ" و بی مصرف و بی خاصیت حرف می زنم که شایستگی بد بودن و عرضه گناه کردن هم ندارند! مردی که برای لقمه ای نان و پاره ای استخوان دم می جنباند و پوزه بر کفش ارباب می مالد و تحصیل کرده متشخصی که برای احتمال انزال رتبه ای و جلب عنایت بالاتری به جان کسی دعا می کند و بقچه حمام خانم آقای رئیس را بر می دارد و ..
گروه دوم: ان عده از کسانی که هر چه صدا و سیما و روزنامه کیهان می گوید می خوانند و مثل وحی منزل باور می کنند و بعد از آن راه می افتند و به همه انگ می زنند که توسط رسانه های بیگانه و شبکه های لس آنجلسی شستشوی مغزی داده شده اند. و در نظر آنها این اصل درباره ی همه ی کسانی که کیهان و صدا و سیما را باور ندارند حتی اگر ماهواره هم نداشته باشند صدق می کند!
آدم هائی که جرات ندارند از پیش خود، بدون اجازه بالاتر ها، حرفی را گوش دهند، آدمی را بفهمند، از پیش خود بخندند، مخالفت کنند، موافق باشند و... انتخاب کنند، نه چیزی را، نه، حتی خود را، حالت خود را. همیشه دیگری است که چگونگیشان را می سازد. آدم هائی که درست دهانه آب انبار خالی و مخروبه اند که هر صدائی را که دم گوششان ول می کنند عینا اما با طنین بیشتری از دهن پس می دهند و با لحن کشدار و پرافتخاری که انگار صدای خود اوست. آدمهائی که ..
گروه سوم هم که توضیحی نمی خواهد. تقدیم به همه موجودات هالوئی که در حوزه نشسته اند و ذهب، ذهبا، ذهبوا می خوانند و به خاطر پاره شدن یک عکس کفن می پوشند اما پاره شدن قرآن مجید یا تخریب حسینه ی جماران یا تجاوز و شکنجه ی بی گناهان و یا کشتار افراد برایشان توفیری ندارد
و ملائی که با چند سال در حجره مرطوب مدرسه قدیمه برای کسب علوم دینی و فضائل روحانی، تنها جهاد و اجتهادی که در راه علم و دین کرده این بوده که شبها محتلم شده و روزها با تشریفات مفصل فقهی و مراسم پیچیده فنی طهارت گرفته و صیغه کرده و عمامه پیچیده و به همین دلیل خود را جامع معقول و منقول و عارف به حقایق امور و آشنای خصوصی اسلام می داند و آثار رماتیسم و رطوبت زدگی و نقرس و بی حرکتی و ظلمت پروری او را از رمق انداخته و در نتیجه متین و عمیق و اهل روح و تقوی و مرد آخرت نموده،
و واعظی که چون تا "اما بعد" بیشتر نخوانده است، روزنامه های خبری و اخبار مجله ها و احتمالا کتابهای فیزیک و شیمی و علوم طبیعی دبیرستانها را تورقی کرده و از نظر مستطاب مبارکش گذرانده و حتی در ریاضیات جدیده بر "چهار عمل اصلی" تسلط جامع و کامل بدست آورده و حتی بسیاری از اهم حروف مشکله غالب خطوط امروزه ی ملل راقیه اروپا و آمریکا را به سهولت و در بادی تشخیص می دهد و نام فارسی کتابش را به دو خط فارسی و لاتین در پشت و پهلوی جلد کتابش می کند چنان خود را حاوی علوم قدیمه و جدیده می پندارد که علیه اروپائیان که بتازگی به فرضیه اتم معتقد شده اند_ و جای تاسف است که جوانان کم اطلاع خود ما خبر ندارند که آنها این فرض را از قائلین از حکمای ما به جزء لایتجزی اقتباس کرده اند _ کتاب در رد اتم و میکرب و پاستور خائن و داروین میمون زاده و ابطال طب جدید و داروهای فرنگی می نویسند و در عین حال اثبات می کنند که تمام این علوم و همه اختراعات و اکتشافات جدیده کفر آمیز مادی در قرآن ما هست و حتی پرتاب آپولو 12 را پس از پرتاب، از آیه " اذا فتحت السماء" (که قیامت را شرح می دهد) به " نیکسون خردمند" خبر می دهند.
مفصل است، همینقدر که نمونه ای داده باشم از انواع و اقسام لاتعدو لاتحصی ی این گونه " آدم های هیچ گونه" و " چس فیل های ناطق" که آبروی اولاد قابیل را هم برده اند!

۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

یاوه گوئی های رادان و بازگوئی یکی از جنایات رژیم!

نظام جمهوری اسلامی از همان ابتدا در صدد خاموش کردن هر نوع صدای مخالف و منتقد بوده است و برای این کار همیشه اقلیت های دینی و مذهبی را تحت فشار می گذاشته است. از طرفی برای گریز از سرزنش سازمان های حقوق بشر به تاسیس سازمان اطلاعات موازی که به لباس شخصی ها معروف هستند در کشور روی آوردند تا در صورت نیاز به سرکوب مردم از همان ها استفاده کنند و چنین اظهار کنند که جنگی قومی، قبیله ای یا فرقه ای صورت گرفته و این مردم هستند که با یکدیگر در ستیزند و هر گونه تلفات جانی بر عهده پلیس ایران نمی باشد!
در راستای تحقق این چنین سیاستی بود که "جامعه سیستانی ها" تاسیس شد. آنها در صدد بودند که ده هزار نفر از مردان سیستانی را مجهز به سلاح گرم کنند تا در صورت نیاز به سرکوب قوم بلوچ سنی مذهب که در منطقه ی بلوچستان ایران زندگی می کردند از همین ها استفاده کنند . با وجود اینکه ایشان از حمایت دولت برخوردار بودند اما چنین وانمود می کردند که این یک جنگ فرقه ای است و ربطی به دولت ندارد.هر چند که جامعه سیستانی ها هیچ گاه به نتیجه ی مطلوب حکومت دست نیافت و قبل از اینکه ایشان را مسلح کنند و در مقابل برادران سنی مذهب شان قرار دهند توسط خود نظام منحل شد.
در انتخابات مجلس باجناق آقای عبادی امام جمعه وقت زهدان که بعد از آن حوادث تلخ و خونبار به مشهد رفته و دیگر در عرصه سیاست اظهار نظر نکردند کاندیدا شده بودند. از طرفی جامعه سیستانی ها کاندیدای مستقلی به نام آقای زابلی زاده معرفی کردند که به دلیل اشتیاق زیاد مردم زابل به ایشان و امکان رای نیاوردن فامیل جناب امام جمعه ایشان رد صلاحیت شدند. رد صلاحیت شدن کاندیدای محبوب همانا و بالا گرفتن اعتراض مردم همانا که به سرکوب انها توسط پلیس و دستکم بیست و پنج کشته منجر شد. جالب اینجاست که زابل شهر بسیار کوچکی ست و مردم همه یکدیگر را می شناسند. آنها خودشان می دانستند که مردم هستند که اعتراض می کنند و مردم هستند که کشته می شوند ان هم توسط پلیس جمهوری اسلامی! اما ناباورانه در گزارشات رسانه ملی آن زمان اعلام میشد که مجاهدین خلق که لقب منافقین گرفته بودند از مرزهای کردستان به سمت زابل رفته و ایجاد اغتشاش کرده اند که توسط جان برکفان ولایت سرکوب شده اند.
بعد از سرکوب مردم آقای خامنه ای با دلجوئی از مردم خواستند که پلمپ مرکز جامعه سیستانی ها در حضور چند شخصیت سیاسی که از تهران به زابل می روند باز شود و همانجا همه چیز ختم به خیر شده تمام شود! اما دکتر شهرکی نماینده مردم زابل هر دوبار خواسته ی خامنه ای را رد کرده و گفته بود که او نماینده ی مردم است نه نماینده ولی فقیه!( کاش کمی از صلابت او در این وکیل الدوله های بیغیرت مجلس هشتم بود!)
یاوه گوئی های دیشب رادان مزدور من را به یاد این ماجرا انداخت. اینان فکر می کنند که هنوز بیست سال پیش است که مردم را بکشند و بندازند گردن منافقین! یا اینکه بگویند در درگیری مردم(!) با یکدیگر چهار نفر کشته شدند. زهی خیال باطل!

پ.ن: شرح این حادثه را از خاطرات پدرم نقل کردم. بعد از این باز هم از خاطرات او در اینجا خواهم نوشت.

پنج گروه از صنف معمم ها از نگاه شریعتی:


گروه اول: درست مثل مردی که در گوشه خلوت روحانی و معنوی خویش تا آسمان و تا سدره المنتهی، به معراج معنوی و روحانی میرود، اما در پشت همان دیوار خلوتگاهش، ظلم و فاجعه و فقر و بی ناموسی و جهل و فساد و انحطاط انسان و همه معنویات انسان می گذرد ولی او اصلا خبردار نمی شود، یعنی رابطه اش را بطور کلی با واقعیت محیطش قطع می کند. این است که نجات و رستگاری انسان به یک نوع خودپرستی تبدیل می شود و هر کس در تلاش این است که تنها به بهشت برود، اما این چه جور آدم بهشتی است که از یک آدم کثیف مادی و حتی از یک حیوانی که غریزه ی احساس ترحم نسبت به دیگران دارد نسبت به سرنوشت دیگران قسی القلب تر است. درست است که از طریق عبادت و اخلاص و ریاضت که راه خدا و بهشت است میرود اما بهرحال خودپرستی است و حتی اگر به بهشت هم برسد باز آدم خودپرستی است و آدم خودپرست از حیوان پائین تر است. بهشت حیوان هم دارد. بهشت رفتن مهم نیست، انسان بودن و به بهشت رفتن مهم است...از طرفی می بینیم که عرفان ایجاد یک رابطه متعالی کرده است، در هیچ مکتبی به اندازه عرفان، انسان متعالی ساخته نمی شود، که شبیه آنها را در هیچ مکتبی و در هیچ انقلابی نمی بینیم. انقلاب های بزرگ، قهرمان های بزرگ ساخته اند ولی وقتی شخصیت انسانی آنها را با شخصیت عرفانی خود مقایسه می کنیم اصلا قابل قیاس نیستند تا با هم اسم شان را ببریم. نفی کردن آن خودخواهی ها، ضعفها، هوسهای شخصی که در هر وجودی هست و اساسا مبارزه با تمام نیروهائی که طبیعت مرا میسازد و سرانجام ریشه در عشق و عرفان و التهاب وجودی و ذاتی انسان، اینها چیزهای کوچکی نیستند. معذالک می بینیم که از طرف دیگر یک انسان منفی و پوچ ایجاد کرده است که بهترین چشم روشنی برای جلادها، و ظلم ها و ارتجاع ها و استعمارها و امثال اینهاست. و گردنکشان تاریخ مدیون این بزرگان بوده اند، زیرا به کاسه و کوزه هیچ کسی کاری نداشته اند(خودسازی انقلابی،بخش دوم-عرفان، برابری، آزادی). آقایان حسن زاده آملی و مرحوم بهجت از این دسته اند.

گروه دوم: فقهائی که تمام اسلام را در فقه خلاصه کرده اند و بس. دکتر شریعتی درباره ی اینگونه پرداختن به فقه می گوید:"... فقه را می بیند که هزار مسئله در آداب بیت الخلاء طرح و کشف می کند اما سرنوشت شوم ملتی برایش مسئله نیست.( تشیع علوی و تشیع صفوی)" آقایان مکارم شیرازی و صافی گلپایگانی از این دسته اند. این ها همان کسانی هستند که درباره کشتار بی رحمانه مردم و هتک حرمت ایشان در زندان ها و شکنجه و جنایات گوناگون رژیم استبدادی سکوت کردند اما انتخاب وزیر زن را بر نتابیدند و آن را جنگ با خدا و پیامبرش اعلام کردند.آقای سیستانی را هم می توان تا حدودی جزء این دسته به حساب آورد. اینها همان هایند که همچنان در پیچ و خم آداب بیت الخلا گرفتارند.

گروه سوم:حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل الهی تلقی می کنند. آقایان خمینی و خامنه ای جزء این دسته هستند.

گروه چهارم: این گروه به قول دکتر سروش آیت الله های رنگی که تنها کارشان فتوی مرگ صادر کردن است و به قول شریعتی ملاهای رسمی که کار همیشگی شان شایعه سازی ، فتوی و در آخر ذبح شرعی است. آقای نوری همدانی که با آن سابقه درخشان اخلاقی حالا شده اند مرجع تقلید جزء این دسته اند.

گروه پنجم: کسانی هستند که با جانی لبریز از نفرت نسبت به حکومت جباران و دردمند از سرنوشت شوم توده های مسلمان به عنوان یک مسلمان مسئول مردم و آگاه از زمان و معترض نسبت به وضع نابسامان و بی ایمان به همه ی دکان های ایمان اسلام علی را انتخاب می کنند و مذهب اعتراض و شهادت را. افرادی چون مرحوم آیت الله منتظری، آیت الله صانعی، آیت الله بیات زنجانی، آیت الله علی محمد دستغیب ،مرحوم آیت الله طالقانی، مرحوم آیت الله دستغیب و مرحوم آیت الله خمینی* از این دسته اند که به راستی آیت خدا هستند.
* آیت الله خمینی اول جزء دسته پنجم بودند . بعد از به قدرت رسیدن به گروه سوم نقل مکان کردند تا اشتباه بودن نظریه التقاط دین و سیاست بر همگان آشکار شود.
* گروه ششمی نیز وجود دارد که در آخر ذکر می کنم. این ها همان کسانی هستند که حق و حقیقت را میدانند و می فهمند اما از ترس از دست دادن جایگاه شان و از ترس قطع شدن جیره ی حکومتی شان سکوت می کنند. این دسته جزء ابداعات نظام اسلامی است که با گرفتن استقلال حوزه ، روحانیت و مرجعیت تشیع را به ابتذال کشانده است. آقایان جوادی آملی، شبیری زنجانی، امینی و ... از این دسته اند . افراد نان به نرخ روز خوری که همیشه دو پهلو صحبت می کنند تا در صورت پیروزی هر یک از طرفین به آنها آسیبی نرسد!

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

ترویج خرافات از تریبون رسمی



شب تاسوعا روحانی مسجد روبروی خانه مان در چرندگوئی چنان تند رفت که تا الان نتوانسته ام دهانم را که از تعجب باز مانده ببندم. موضوع صحبت ایشان امام زمان بود. در چند بخش سخنان ایشان را بازگو می کنم.
1- اینکه شک نکنید و یقین داشته باشید که امام خمینی با امام زمان رابطه داشت و حالا هم خیلی از حرف ها و گفته های آقای خامنه ای از خودشان نیست و فرموده های امام زمان است.
حال باید از این طلبه ی احمق خود فروخته پرسید آیا دستور ادامه ی جنگ و تجاوز به خاک عراق که باعث کشته شدن هزاران شیعه ایرانی و عراقی شد به دستور امام زمان بود؟
آیا دستور اعدام های دسته جمعی افراد (که به روایتی مرحوم منتظری جلوی شش هزار اعدام را گرفتند) در سال های تاریک دهه 60 به دستور امام زمان بود؟
آیا دستور کشتار مردم بی گناه که در سکوت حق شان را مطالبه می کردند و بعد از آن تجاوز به دختران و پسران و شکنجه و دروغ و ... جزء دستورات امام زمان بوده است که به مقام عظماء ابلاغ کرده اند؟
2- مسئله دیگر اینکه امام زمان ازدواج کرده اند و دارای فرزند و نوه و ... می باشند. اما ایشان از دید همسر و فرزندانشان هم غائب هستند.
حالا جای این سوال باقی می ماند که اگر امام زمان از دید همسرشان غائب هستند این فرزندان چگونه بوجود آمده اند؟
3- روز ظهور امام زمان خورشید به جای اینکه از شرق طلوع کند از غرب طلوع می کند و در شرق غروب می کند!
4- ایشان در ادامه اظهارات شان چرندیات آقای احمدی نژاد را درباره علت اشغال عراق توسط آمریکا که همانا مانع ظهور امام زمان شدن و به شهادت رساندن ایشان است را تکرار کردند تا ما از بالا آوردن فک مان که به پائین آویزان شده بود منصرف شویم!
5- فعلا همین ها کافیه!

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

ماجرای مجید توکلی،حجاب و حجاب اجباری


ماجرای مجید توکلی،حجاب و حجاب اجباری!
اعتراف می کنم که تا پیش از ماجرای انتشار عکس های مجید توکلی با چادر که باعث بوجود آمدن کمپین مردان باحجاب در حمایت از او شد هیچ گاه با اصل حجاب مشکلی نداشتم. همیشه هر جا سخن از حجاب و عفاف میشد یکی از مدافعان اصل حجاب بودم چرا که شاید تحت تاثیر محیط مذهبی پیرامون می پنداشتم حجاب و عفاف دو روی یک سکه اند. البته ناگفته نماند که مخالف سرسخت و همیشگی حجاب اجباری بوده و هستم. اما با دیدن عکس های مردان باحجابی که دیگر نه فقط در حمایت از مجید که در حمایت از زنان ایران چادر و روسری به سر کردند به یک نکته ی دردناک(برای خودم!) رسیدم. قریب به اتفاق این مردان شاید هیچ اعتقادی به حجاب داشتن زنان ندارند. آنان برای زنان ارزشی مساوی با مردان قائل اند. آنها حجاب را مایه تحقیر زنان می دانند.در مقابل تمام مردانی که خود به حجاب برای زنان اعتقاد مبرم دارند به احتمال زیاد از این کمپین حمایت نخواهند کرد. چراکه مایه ننگ آنها خواهد بود که لباس زنانه بر تن کنند! همچنین کسانی که دست به این کار ابلهانه زدند حجاب را جزء ملزومات یک زن می دانند. آنها از تمام وجود یک زن تنها پوشش او را می بینند و سی سال است بر این اصل پای فشرده اند. وقتی علت این کار آنها تحقیر کردن مجید توکلی بود پس یعنی لباس زنان و به قول خودشان حجاب برتر یا اکمل! مایه حقارت است. حجاب اکمل برای زنان خوب است اما برای مردان حتی اگر برای دفاع از جان خویش این کار را کرده باشند مایه حقارت! (در صورت صحت عکس ها) حال آنکه عکس این قضیه یعنی پوشیدن لباس مردانه توسط یک زن در نظر انها تنها کاری وقیحانه است اما موجب حقارت آن زن نمی شود.
نتیجه اینکه تمام آن کسانی که همیشه می خواستند به زنان بقبولانند که حجاب ارزش ایشان را بالا می برد و نه اینکه از ارزش ایشان بکاهد ثابت کردند که در باور ایشان زنان موجوداتی هستند که تنها در یک تن خلاصه می شوند که برای لذت یک مرد باید از آن محافظت کنند و تمام شایستگی ایشان این است که هر چه بهتر از آن تن محافظت کنند. در مقابل مردان انسان های کاملی هستند که در جسم شان خلاصه نمی شوند، بلکه برای کارهای مهمی چون به معراج رفتن و چهار زن اختیار کردن و رئیس جمهور شدن و ... خلق شده اند. شاید دلیل اینکه مراجع تقلید سنتی با انتخاب وزیر زن مخالف بودند و آن را جنگ با خدا و پیامبر تعبیر کردند همین است. وزیر بودن کاری مردانه است و زنان همان بهتر که با الگو برداری از فاطمه الزهرا در خانه بنشینند و فقط شوهرداری و بچه داری کنند و نماز بخوانند و صد البته حجاب داشته باشند. شاید دلیل اینکه پدر هیچ گاه برابری زنان و مردان را قبول نمی کند و فکر می کند که زنان ناقص العقل اند و چون عادت ماهانه به سراغشان می آید پس دینشان کامل نیست و به درد کارهای مهم نمی خورند همین است.
ریشه این کم بینی ها درواقع همین است. این اعتقاد ملاصدرا که زنان را در زمره حیوانات آورده است و آنان را حیواناتی دانسته که برای ازدواج با مردان خوب هستند و به قول ملاهادی سبزواری "خداوند صورت انسان به این حیوانات پوشانده است تا مردان از مصاحبت با آنان متنفر نشوند و در نکاح با ایشان رغبت بورزند" بعدها در کتاب های استاد مطهری به صورت مدرن تری ظاهر شد. این اعتقاد هنوز هم در ذهن ناخودآگاه بسیاری از مردان ایرانی وجود دارد که به صورت اصرار بر حجاب داشتن زنان خود را نشان می دهد.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

بررسی یک جمله عظمای ولایت


بررسی یک جمله عظمای ولایت!
امروز آیت الله خامنه در جمع ائمه جماعات مساجد شهر تهران و طلاب و فضلای جوان! فرمودند که سعی همیشگی جمهوری اسلامی بر "جذب حداکثری و دفع حداقلی" می باشد. در یک کوتاه نوشت به طور خلاصه معنای جمله ی ایشان را در طول سی سال عمر این نظام بررسی می کنیم. همانطور که می دانید قبل از پیروزی انقلاب اسلامی تمام احزاب و گروه ها و تشکل های آن دوران بر سقوط رژیم پهلوی متفق القول شده و برای این هدف به یک اندازه مبارزه کردند و هزینه پرداختند. بعد از پیروزی انقلاب روحانیون که با اسم دفاع از اسلام قشر مذهبی را به میدان آورده بودند چهره ی دیگر خود را به نمایش گذاشتند. آنها شروع کردند به حذف تمام آنانی که غیرخودی می پنداشتند (شما بخوانید جذب حداکثری!).بعد از اینکه آخوندهای محترم از تصفیه کامل نیروهای دفادار به شاه خیالشان راحت شد شروع به حذف نیروهای انقلابی کردند. ابتدا مجاهدین خلق از صحنه سیاست کنار زده شدند و ماجراهای بعد از آن به وقوع پیوست و اعدام های چند هزار نفری به اسم دفاع از اسلام و نظام!. حزب توده به کلی منحل شد و همان کسی که در پاریس می گفت کمونیست ها هم در کشور اسلامی حق اظهار نظر و زندگی کردن دارند شروع به قلع و قمع وحشیانه ی ایشان کرد به اسم دفاع از اسلام و نظام و توهم توطئه. بعد از آن نوبت به نیروهای ملی-مذهبی یا لیبرال رسید. آنها با خشونت کمتری از صحنه ی سیاست کنار زده شدند. در مرحله ی بعد که خیال نظام و اسلام! از شر وجود دیگراندیشان راحت شد نوبت به خودی های غیرخودی رسید. حذف آیت الله منتظری به بهانه ی اعترافات مهدی هاشمی و آیت الله شریعتمداری با استناد به اعترافات! قطب زاده و دیگر آیات عظامی که مخالف رویه آیت الله خمینی بودند جزئی از همین پروژه ی جذب حداکثری و دفع حداقلی بوده است. طی سی سال همگان این رویه را به نظاره نشسته بودند که چگونه انقلاب فرزندان خویش را می بلعد تا رسیدیم به کودتای بیست و دوم سال هشتاد و هشت که این رویه جذب حداکثری و دفع حداقلی! شتاب بیشتری گرفته و درنتیجه بسیار محسوس شده است. بیت آیت الله خمینی و سه کابینه بعد از انقلاب که جمعا بیست و چهار سال از عمر انقلاب را تشکیل می دهد به عنوان برانداز معرفی شدند. بعد از حذف اصلاح طلبان که دیگر ستون پنجم آمریما شناخته می شوند نوبت به حذف اصولگرایان رسید. اصولگرایان به واسطه رویه افراطی حامیان دولت هر روز به انشعابات جدیدتری تقسیم شده و هر روز شاهد حذف چهره های ممتاز اصولگرا هستیم. تا آنجا که مطهری با عنوان آقازاده ی مرفه و توکلی به عنوان منافق معرفی می شود و حمله هایی برای حذف لاریجانی و باهنر صورت می گیرد. به راستی این رویه تا کجا ادامه خواهد داشت؟ باز جای شکر باقیست که روند نظام جمهوری اسلامی بر جذب حداکثری و دفع حداقلی بود. اگر خلاف این می بود چه اتفاقی رخ می داد؟؟!!

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

یک مثل قدیمی: بادی که تند برود، تند هم می ایستد


همین سی سال پیش بود. خمینی قلدرم بلدرم می کرد و می گفت :"نه شرقی، نه غربی"
حالا آقاجان خمینی پاشو ببین که مملکت با احمدی نژاد هم شرقی شده، هم غربی شده. مثل زمان قاجار هم به اینا امتیاز میدن هم به اونا!
سال 77 خاتمی رفت سازمان ملل کلینتون برای سخنرانی خاتمی نشست و به حرفهاش گوش داد و براش کف زد درحالیکه خاتمی به حرفهاش گوش نکرد و جایگاه رو ترک کرد. حالا امسال چی شد؟ اوباما به حرف های احمدی نژاد گوش نداد بعد که نوبت به احمدی نژاد رسید نشست و با دقت گوش کرد به حرف هاش و در آخر هم براش کف زد!! ببخشید یکی به من بگه کفن پوشان کجا تشریف دارند؟؟

میرحسین موسوی:نگذارید که حرکت شما به کیش شخصیت آلوده شود.


میرحسین موسوی به قول خودش "شخصی انقلابی ست" که سی سال برای این نظام گاه در عرصه ی عمل گاه در سکوت زحمت کشیده و تمام پستی ها و بلندی های آن را به چشم دیده و به معنای واقعی لمس کرده است. به نظر من بیانیه ی سیزدهم وی حاوی نکات زیادی بود. از روز قدس گفته بود. از هشت سال دفاع مقدس و نیز مخالفت با تحریم های بیشتر علیه مردم ایران و چند نکته ی دیگر.. اما به نظرم مهم ترین نکته ی او که اصلا تمام بیانیه ی دور و درازش را برای همان نوشته بود در خطوط آخر آمده بود. موسوی شکست نفسی نمی کند نگذارید که حرکت شما به کیش شخصیت آلوده شود. به نظرم مهندس موسوی بسیار زیاد نگران انحراف جنبش سبز به سمتی ست که مولد دیکتاتوری جدید است. مهندس موسوی از شنیدن صدای یا حسین میرحسین آنچنان که باید شاد نمی شود. او خوب به یاد دارد زمانی را که رهبر و مرشدش کور شد با همین شعارها و با همین احساسات پاک جوانانی که به پای وی جان دادند ، هر چند که این را به زبان نمی آورد و هر چند که نمی خواهد باور کند کوری و اشتباهات رهبر و مرشدش را، با این وجود نگرانی خود را هم نتوانسته کتمان کند از اینکه جنبش سبز به راهی رود که انقلاب 57!
زمانی بود که منتظری فریاد میزد که چرا اینقدر راحت به خاطر اشتباهات واهی و سهل انگاری بزرگان، خون جوانان مردم در جبهه ها ریخته می شود؟ زمانی بود که منتظری فریاد میزد که وزارت اطلاعات ما دارد به سازمانی مخوف تر از ساواک تبدیل می شود! زمانی بود که در نامه اش به آیت الله خمینی از شکنجه و تجاوز در زندان ها ناله سر داده بود. همان وقت بود که خمینی مست قدرت، او را به ساده لوحی متهم کرد و با اعترافات ساختگی و از سر اجبار رئیس دفتر بیت او، مهدی هاشمی او را برای همیشه از صحنه ی سیاسی کشور حذف کرد. دقیقا همان کاری که با مرحوم شریعتمداری با استناد به اعترافات ساختگی قطب زاده کرد. آنوقت ها میر سبز ما کور بود و کروبی با غیرت ما کر بود و خاتمی مرد بارانی ما ،بچه ی سهل انگاری بود . آنوقت ها هیچ کدام شان در پی آن نبودند که این معضلات را بر طرف کنند تا سی سال بعد که خمینی نباشد و یکی از رقبای خودشان بر تخت تکیه زده باشد همان بلائی را بر سرشان نیاورد که خمینی بر سر اپوزیسیون آن زمان آورد. سی سال گذشت و اکنون میر سبز ما بینا و کروبی با غیرت ما شنوای دردهای مردم و خاتمی مرد بارانی در میان طوفان حوادث آبدیده شده اند. و اکنون در کنار منتظری همانی که خون به دل آیت الله خمینی کرده بود آمده اند تا اشتباهات خمینی را جبران کنند.
تاوان اشتباهات سنگین خمینی را فقط و فقط مردم پرداخت کرده اند. اما مقصر اشتباهات خمینی هم هیچ کس نیست جز همین مردم. چرا که خودمان او را که یک انسان ساده بود تا خدا بالا بردیم و او هم اشتباه کرد و از عرش همه را با خود به فرش کوبید! حالا که جنبشی دوباره متولد شده است برای رسیدن به آزادی و دموکراسی بیائید همه هشیار و آگاه باشیم و اشتباهات پدرانمان را تکرار نکنیم تا سی سال دیگر فرزندانمان تاوان پس ندهند.

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

برای چه هدفی؟ برای خاطر چه کسی باید هزینه پرداخت؟



هیچ وقت نگذاشته ام خباثت بیش از اندازه ی این نظام کثیف به ظاهر اسلامی ، زحمات انقلابیونی که منجر به فروپاشی نظام دیکتاتوری پیشین شد را در نظرم پوچ جلوه دهد. اگر گاهی به ذهن میرسد که بعضی مولفه های مهم در زندگی مان که یکی اش دین است در نظام استبداد پیشین از وجهه و اهمیت بیشتری در نزد افراد و مسئولین برخوردار بود و حال آنکه در این نظام که صبح تا شب دم از حفظ دین میزند اینطور نیست شاید به خاطر این است که از استبداد غیردینی و سکولار رسیده ایم به استبداد دینی. استبداد دینی همان که نحوست اش برای دین و زندگی افراد آنقدر زیاد بود که حسین از کشته شدن تمام اعضای خانواده اش هم ابا نکرد و حتی با همان یاران اندک قدم در راه نابودی نظام استبدادی زمان خودش برداشت. حال روی سخن من با کسانی ست که دل افسرده از سی سال زحمت می بینند که به جایگاه قبل که عقب تر از ان رسیده اند و حالا مدام سخن در مدح رژیم گذشته می گویند و آیه ی یاس می خوانند که برای چه هدفی؟ برای خاطر چه کسی باید رفت و هزینه داد وقتی که سی سال بعد قرار است باز به خانه ی اول برسیم!
اولا اینکه اگر نظام پیشین مشکلی نمی داشت و مردم راضی می بودند هیچ گاه به خیابان ها نمی آمدند و خواهان سقوط رژیم سفاک نمی شدند. البته غلیان احساسات مردمی در انتقام جوئی از خون های ریخته شده را نمی شود نادیده گرفت اما این غلیان احساسات مربوط به عوام است و بس. درباره ی خواص نمی شود اینطور نظر داد. آنجا که نخبگان و خواص جامعه به اجماع کلی می رسند که یک رژیم باید نابود شود و دلایل شان را می آورند دیگر نمی شود از حرکت کور و غلیان احساسات و ... سخن راند. در رژیم گذشته اجماع تقریبا صد در صدی گروه ها و احزاب به وجود امده بود. با وجود تمام عقاید ضد و نقیض همه در یک هدف مشترک شده بودند و ان نابودی رژیم سلطنتی بود. جوانان حزب توده در کنار مجاهدین خلق و دوشادوش مقلدان خمینی و... ایستادند و نه ی بزرگی به استبداد گفتند. هر چند که آقای خمینی تمام انقلاب را به نام خود مصادره کرد ، تو گوئی هیچ یک از اعضای مجاهدین شهید نشده بود و هیچ جوان کمونیستی در زندان های شاه شکنجه نشده بود و فقط و فقط خودش و یارانش!!! به نظر من تمام بی عدالتی های کنونی از همان قدم کج اول نشات گرفته است که همه را کنار زدند و خود بر تخت سلطنت نشستند البته نه با نام شاهنشاه آریامهر بلکه با نام جدید ولایت فقیه! که ان هم سی سال طول کشید برای عوام که بفهمند این دو یکی ست.
دیگر اینکه همیشه باید هدف را شناخت و سپس بهترین راهبر به سوی هدف را. تمام اشتباه ایرانیان سی سال پیش همین بود که اول رهبر خود را برگزیدند بعد راهشان را. متاسفانه انها هیچ حظی از شعور برای خود باقی نگذاشته بودند و چشم به دهان یک نفر دوخته بودند که هر چه او بگوید همان درست است و به همان عمل کنند! تمام هدف ایشان در یک نفر خلاصه شده بود و ان یک نفر که به خطا رفت تمام ساختمان عظیم انقلاب کج بنا شد. شاید به خاطر همین است که عده ای نمی خواهند هیچ نقدی بر عملکرد آقای خمینی بشنوند. انها هرچه کرده اند به خاطر او و به حرف او انجام داده اند چرا که او را چون معصومی بزرگوار دوست داشته و هیچ نقطه ی سیاهی در او ندیده اند. حال که به این نقطه ی سیاه رسیده اند نمی خواهند باور کنند که این پسرفت به خاطر تصمیمات اشتباه رهبرشان بود.
اکنون بعد از گذشت سی سال ایرانیان دیگرگونه شده اند. جنبشی به راه افتاده با هدف رسیدن به استقلال، آزادی و دموکراسی. به نظر من این جنبش نه آنطور که عده ای می گویند کپی انقلاب 57 است و نه کاریکاتوری از ان. بلکه بسیار عظیم تر از آن است. اول اینکه در یک جامعه ی مذهبی مثل ایران مقابله با استبداد سکولار بسیار آسان تر از استبداد دینی ست. چرا که عوام همیشه به دنبال حفظ دین خود هستند و معمولا هم به ظواهر امر توجه می کنند که کار را بسیار دشوار می کند. مسئله ی دوم و اساسی آن است که انقلاب 57 یک رهبر داشت و آن آیت الله خمینی بود اما جنبش سبز مردم ایران میلیون ها رهبر دارد که هر یک شخصا برای جنبش تصمیم می گیرد و میرحسین موسوی، کروبی و خاتمی تنها در ظاهر رهبری جنبش را به عهده دارند. در واقع انها تصمیمات رهبران واقعی جنبش را اعلام می کنند. این سه تن بیشتر نقش سخنگوی جنبش را دارند. به نظر من هیچ کدام از افرادی که به خیابان ها می آیند و اعتراض می کنند به خاطر حق پایمال شده ی موسوی و دیگران نیست، بلکه هر کس در پی حق خود است. حق داشتن استقلال و آزادی. حق زیستن در یک کشور دموکرات با رهبرانی عادل. پس اینطور نیست که اگر کسی هزینه ای می دهد دینی به گردن سران جنبش سبز باشد و اینطور نیست که با بازداشت این افراد مردم از حرکت خود بایستند . این جنبش راه خود را یافته است و با دستگیری این افراد جنبش سبز سخنگویان دیگری برای خود خواهد یافت.

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

مقصر نه احمدی نژاد است نه خامنه ای، مقصر تفکر شیعی ماست!!


شاید قضاوت ها و گفته هایم در اینجا بسیار بی رحمانه باشد. شاید این نوشته به شدت تحت تاثیر قساوتی ست که توسط یک حکومت شیعی که در راس آن یک به اصطلاح مجتهد شیعه قرار گرفته است نسبت به مردمانش مرتکب شده است. اول دزدیدن حق شان با توهم اینکه آنها درست را از نادرست تشخیص نمی دهند و بعد نامیدن ایشان با کلمات موهن و رکیک و ضرب و شتم و زندان و تجاوز و در آخر انکار کردن این جنایات در تریبون رسانه ی اسلامی و باز انگ دروغ چسباندن به مردم! تاثیر حوادث سه ماه گذشته بر من بیش از ناراحتی به خاطر شکست یک کاندیدا و پیروزی کذائی کاندیدای دیگر است. تمام بنیان اعتقاداتی که سالها با زحمت خانواده و جامعه و البته خود من بر جانم نشسته بود و براستی پذیرفته بودم که حق همین است و حقیقت جز این نیست به یکباره متزلزل شد و فرو ریخت. حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم مقصر نه احمدی نژاد است و نه خامنه ای و نه آن مراجعی که از ترس جان و جیب شان سکوت کردند و هیچ ندیدند. مقصر فقط و فقط تفکر و اعتقادات شیعی ماست. چگونه؟ عرض خواهم کرد.
آخرین بار که کتاب تفسیر حاج آقا قرائتی را باز کردم (کتابچه ی کوچک تفسیر سوره ی اسرا) درباره ی ماجرا ی معراج خواندم. اولین جمله و تنها توضیحی که درباره ی آن داده بود همین بود که اعتقاد به این واقعه بر هر مسلمان واجب و شک کردن به ان کفر محسوب می شود!! اینقدر یک عمر از کفر ترساندنمان که همه چیز را بدون چون و چرا و بدون اینکه بفهمیم قبول کردیم. یکی اش همین ولایت .تمام مشکلات ما از آن زمان شروع شد که انسانی بر دو بال مادیانی نشست ، تا آسمان هفتم پرواز کرد ، در یک متری خدا نشست و با او به گفتگو پرداخت. تمام مشکلات ما از ان زمان شروع شد که نام دو انسان به نام های علی و محمد هم تراز نام خدا قرار گرفتند. تمام مشکلات ما از آن زمان شروع شد که ولایت چند انسان را دنباله ی ولایت خدا و حتی خود ولایت خدا نام نهادند و بعد برای اینکه باورپذیر باشد و چون و چرائی در آن نباشد نام چهارده معصوم بر ایشان گذاشتند. چندی پیش یکی از همین علمای شیعی آیت الله مصباح فرمودند:" اطاعت از رئیس جمهوری که حکم تنفیذش توسط ولایت فقیه امضاء شده است در واقع اطاعت از خداوند است." اینکه بگوئیم این نظریه اشتباه است و خود را خلاص کنیم نمی شود. فعلا همین نظریه دارد بر ما حکومت می کند و همه ی عزیزان هم سکوت کرده اند. در یک مقاله ی طنز که در واکنش به این حرف نوشته شده بود خواندم که آیا این توسعه ی انوار الهی که از ولایت فقیه به رئیس جمهور رسیده چرا نتواند از رئیس جمهور به وزرا و بعد از وزرا به کارمندان زیر دست شان و الی آخر برسد!! حالا من می گویم وقتی که ولایت علی و محمد دنباله ی ولایت خدا قرار گرفت و بعد از آن ولایت نائبان معصوم چهاردهم که دوست ندارد پیدا باشد! بر ما واجب شد چرا به خاطر ادامه ی این انوار مقدس به سمت رئیس جمهور! این همه بر آشفته باشیم. ما که یک عمر از ترس جهنم! ولایت همه جور آدمی را قبول کردیم این آقا هم روش! اینکه از ولایت مطلقه ی فقیه... باز یک عده آمدند گفتند ولایت مطلقه ی فقیه نه فقط ولایت فقیه.
به این معنا که مراجع تقلید هر کدام یک ولی فقیه و یک نائب امام زمان هستند. ما این نظریه دوم را قبول کردیم. همیشه اسم یک کدام شان که می آمد ناخودآگاه با احترام یک پیشوند و پسوندی اضافه می کردیم و هیچ گاه به چشم انسان های معمولی به ایشان نگاه نکردیم. گاهی اگر درباره ی بعضی عملکردهاشان لب به اعتراض می گشودیم سریع عتاب می آمد که ساکت! ما حکمت اعمال ایشان را نمی فهمیم. اگر می گفتیم مسئولیت هر کس به اندازه ی مقام اوست، پس چرا فلانی این همه ظلم می بیند و سکوت می کند، سریع جواب می شنیدیم که ایشان دستور گرفته سکوت کند. همیشه جواب همین بود. ایشان دستور گرفته اینطور باشد، ایشان دستور گرفته آنطور باشد!!
در ماجراهای اخیر دیدم که آیت الله مکارم شیرازی بعد از دیدن و شنیدن این همه ظلم و تعدی به نام اسلام حاضر به گفتن یک جمله ی انتقادی نشد. اما همین که یک وزیر زن انتخاب شد ایشان پایه های اسلام را در خطر دیدند و چند بیانیه ی انتقادی نوشتند! ایشان قبلا کشتار بی رحمانه ی مسلمانان غزه، پاراچنار و چین را محکوم کرده بودند. اما درباره ی کشتار بی رحمانه ی مردمان ایران زمین، ایشان سکوت کردند. انگار ایشان تنها وقتی نگران کشتار انسان ها می شوند که برای خودشان ضرر مادی و جانی نداشته باشد.
در حوادث اخیر دیدم که آیت الله سیستانی که بزرگترین مرجع شیعیان محسوب می شود به گفتن یک جمله ی کلی بسنده کرد و خلاص! ایشان فرمودند که اوضاع سیاسی افغانستان ، ایران و پاکستان را دنبال می کنند و هر وقت که این کشورها نا آرام می شود ایشان غمگین می شوند!!!!! در حوادث اخیر دیدم که تمام این مراجعی که یک عمر مردم دستانشان را لیسیده بودند سکوت کردند، سکوت کردند، سکوت کردند. حاضر نشدند به حمایت از هم قطارانشان بپردازند. همین آیت الله صانعی، آیت الله منتظری، آیت الله بیات زنجانی، آیت الله موسوی تبریزی،آیت الله موسوی اردبیلی اینها مگر مرجع تقلید نبودند؟ مگر نائب امام زمان نبودند؟ پس چرا آقایان حاضر نشدند به حمایت از مقام ایشان یعنی ولی فقیه شیعیان برخیزند و مانع هتک حرمت ایشان شوند؟ معلوم است که ما همه توسط این آخوندها سرکاریم و ایشان خودشان هم قبول ندارند آنچه یک عمر در سرهای ما چپانده اند.
مدت هاست دلم خدائی می طلبد که نام هیچ انسانی هم تراز با او نباشد. مدت هاست دلم یک رهبر دینی، یک الگوی زندگی می خواهد که به معنای تام یک انسان باشد. نوری نباشد که خدا پیش از خلق جهان آفریده باشد و دلیل آفرینش جهان نباشد. یک آدم فانی چون خود من که تنها مزیت اش بر من حالا که فنا شده و از بین رفته تفکر او باشد و عملکردش. نه بیشتر نه کمتر! کسی که بشود از او تقلید کرد. کسی که بشود مثل او شد. مدت هاست دلم طریقتی به سوی خدا می طلبد که نردبانش خدا باشد نه انسان های معصوم! انواری پیش خلق شده!