سفیر ایتالیا در تهران را احضار کرده بودند برای پاره ای از توضیحات درباره ی خبرنگار بازداشتی صدا و سیما آقای معصومی نژاد. جوابی که داده بود بسیار جالب و قابل توجه است. ایشان گفته بودند:" دستور بازداشت آقای معصومی نژاد از طرف قوه قضائیه بوده است و ربطی به دولت ایتالیا ندارد."
قوه قضائیه مستقل یعنی این... آیا قوه قضائیه ما هم تا به این حد مستقل است؟
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه
ما هستیم
ساعت چهار صبح بیست و سوم خرداد ماه سال 1388که از نتایج شگفت انگیز انتخابات آگاه شدم ، چنان سرخورده شدم که فکر کردم بدتر از آن دیگر ممکن نیست اتفاقی بیفتد! این سرخوردگی در میان زخمها و دردهایی که بعد از آن بر پیکره ی وجودمان زدند گم شد ، اما فراموش نشد.
بیست و پنج خرداد ، سی خرداد، هفت تیر، هجده تیر، بیست و شش تیر(نماز جمعه هاشمی)، بیست و شش شهریور(روز قدس)، سیزده آبان، شانزده آذر، سی آذر(تشییع جنازه مرجع سبز)، شش دی، بیست و دوم بهمن و بیست و شش اسفند سبزها آمدند و نه گفتند به دولت کودتا و آنها زدند و بردند و کشتند و گفتند:" انتخابات تمام شد،انتخاباتی برگزار شد، صحیح هم برگزار شد و هیچ اشکالی هم نتوانستند برای آن پیدا کنند." اما هنوز زخمی که زدند تازه است و تازه تر از پیش هم و همین درد است که می گوید هنوز تمام نشده... .
بیست و پنج خرداد ، سی خرداد، هفت تیر، هجده تیر، بیست و شش تیر(نماز جمعه هاشمی)، بیست و شش شهریور(روز قدس)، سیزده آبان، شانزده آذر، سی آذر(تشییع جنازه مرجع سبز)، شش دی، بیست و دوم بهمن و بیست و شش اسفند سبزها آمدند و نه گفتند به دولت کودتا و آنها زدند و بردند و کشتند و گفتند:" انتخابات تمام شد،انتخاباتی برگزار شد، صحیح هم برگزار شد و هیچ اشکالی هم نتوانستند برای آن پیدا کنند." اما هنوز زخمی که زدند تازه است و تازه تر از پیش هم و همین درد است که می گوید هنوز تمام نشده... .
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سهشنبه
نکته ای را که عده ای از سبزها فراموش کرده اند
جنبش سبز، یک جنبش کثرت گراست. به این معنا که:
آقای کاسپین ماکان که به اسرائیل می رود و با آن کشور اظهار دوستی می کند، سبز است.
آقای مهاجرانی که هنوز بر حفظ ولایت فقیه تلاش دارد ، سبز است.
آقای هاشمی رفسنجانی با وجود محافظه کار بودن که خیلی ها را می آزارد ، سبز است.
آقای نبوی طنز نویس و فلان کارمند صدای آمریکا هم مطمئن باشید آدم رژیم ج.ا. نیستند، آنها هم سبزاندیشند.
مراقب باشیم! گاهی وقت ها حرف زدن مان بسیار به شریعتمداری نزدیک می شود. اگر از حالا حذف افراد را آغاز کنیم به سرنوشت کنونی ج.ا دچار می شویم که حاشیه اش از متن اش سنگین تر است. از اول قرار بر همین بود که هر کس عقیده ی خودش را داشته باشد و تنها یک سری اهداف مشترک، دردهای مشترک نقاط اتصال سبزها باشد، هیچ کس را به خاطر عقیده اش محکوم نکنیم طوریکه پس از مدتی همه از ترس مواخذه شدن سکوت اختیار کنند و برای چندمین بار گرفتار دور باطل استبداد شویم.
آقای کاسپین ماکان که به اسرائیل می رود و با آن کشور اظهار دوستی می کند، سبز است.
آقای مهاجرانی که هنوز بر حفظ ولایت فقیه تلاش دارد ، سبز است.
آقای هاشمی رفسنجانی با وجود محافظه کار بودن که خیلی ها را می آزارد ، سبز است.
آقای نبوی طنز نویس و فلان کارمند صدای آمریکا هم مطمئن باشید آدم رژیم ج.ا. نیستند، آنها هم سبزاندیشند.
مراقب باشیم! گاهی وقت ها حرف زدن مان بسیار به شریعتمداری نزدیک می شود. اگر از حالا حذف افراد را آغاز کنیم به سرنوشت کنونی ج.ا دچار می شویم که حاشیه اش از متن اش سنگین تر است. از اول قرار بر همین بود که هر کس عقیده ی خودش را داشته باشد و تنها یک سری اهداف مشترک، دردهای مشترک نقاط اتصال سبزها باشد، هیچ کس را به خاطر عقیده اش محکوم نکنیم طوریکه پس از مدتی همه از ترس مواخذه شدن سکوت اختیار کنند و برای چندمین بار گرفتار دور باطل استبداد شویم.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه
روش مسالمت آمیز و رادیکال نشدن شعارها رمز پیروزی جنبش سبز
مجاهدین خلق تشکیلاتی سازمان یافته بودند که نقش تعیین کننده ای در انقلاب 57 داشتند اما بعد از انقلاب هنگام سهم خواهی کنار زده شدند و مجاهدین خلق به عنوان انقلابیون دیروز و اپوزیسیون امروز به مخالفت با نظام برآمده از انقلاب برخواستند. این گروه مبارزات مسلحانه را انتخاب کرد و پس از مدت کوتاهی تمام محبوبیت خود در میان توده مردم را از دست داد و به شدت سرکوب شد.
افراد دیگری چون بنی صدر و بازرگان که از محبوبیت زیادی در نزد مردم برخوردار بودند به دلیل انتخاب نکردن راه درست مبارزه پس از مدتی یا چادر به سر از کشور گریختند و یا در گوشه ی خانه هاشان منزوی شدند ، تا سبزهایی چون من و ما پس از سی سال حسرت بخوریم که کاش می ماندند به هر طریقی و نمی گذاشتند کشور در این سراشیب سقوط قرار بگیرد.
حالا بعد از سی سال اپوزیسیونی با رهبری (یا همراهی یا سخنگویی یا چهره ی شاخصی) از دل نظام برخواسته و در طول یازده ماه نه تنها از حرکت نایستاده ، بلکه با رشد کیفی و کمی خود همگان را متحیر ساخته است. تا جایی که شخصی چون نبوی یکی از نویسندگان روزنامه رسالت صراحتا اعتراف می کند که ما بریده ایم!
اما دلیل آنکه حکومت در مقابل جنبش سبز خود را ناتوان می بیند فقط و فقط به خاطر کمیت و تعداد سبزها نیست، بلکه به دلیل کیفیت عملکرد و شعارهای جنبش سبز است. وقتی رژیم ایران به هر خشونتی دست میزند تا سبزها واکنشی و خشونتی از خود بروز دهند تا حربه ای برای سرکوب و بهانه ای برای از بین بردن محبوبیت جنبش و زدودن طرفداران از گرد آن بدست دهد (دامی که مجاهدین خلق در آن افتادند و نابود شدند)، اما چنین اتفاقی نمی افتد، حکومت دچار استیصال می شود. وقتی شعار چهره های شاخص جنبش سبز اجرای بدون تنازل قانون اساسی ست، باز حکومت دچار سردرگمی می شود، چرا که نمی تواند انگ ضد انقلاب بودن را به جنبش بزند و یا نمی تواند آن را برای طرفدارانش اثبات نماید و از طرفی به خاطر عمل نکردن به قانون اساسی از طرف طرفداران شان تحت فشار قرار گرفته و اطرافشان هر روز خلوت تر از قبل می شود. اما سوال اینجاست که آیا مطرح کردن این شعار به معنای بازگشتن به دوران آقای خمینی ست؟
جواب من به این سوال قطعا منفی ست. جملات سران جنبش سبز را اگر به عنوان قطعات پازلی در کنار هم قرار دهیم ، دقیقا به این نکته پی خواهیم برد که ایشان روشی درست برای مبارزه در پیش گرفته اند که ما را به تمامی خواسته هامان خواهد رساند.
مضمون گفته های سران جنبش به این ترتیب است که:
کف خواسته های جنبش سبز اجرای بدون تنازل قانون اساسی است.(اولین گام) قانون اساسی وحی منزل نیست و در صورت لزوم موادی از آن باید به رفراندم گذاشته شود.(مثلا ولایت فقیه) صرف اینکه اسم نظامی جمهوری اسلامی باشد به معنای این نیست که عاری از عیب و نقص باشد. جمهوری اسلامی دچار استبدادی شده است که دنباله ی استبداد رژیم پهلوی ست.(و مبارزه ی ما با آن چون مبارزه با رژیم گذشته یعنی براندازی آن و نه اصلاح آن خواهد بود)
خلاصه کلام اینکه برداشتن گام های کوچک برای رسیدن به هدف بهتر و موثرتر از فکر کردن به گام های بلند غیرممکن است. سران جنبش عملا در مقابل ولایت فقیه ایستاده اند، چه نیازی به اینکه زبانا اعتراف کنند که به ولایت فقیه اعتقادی ندارند، و همان یک جمله دست مایه ی جنجالهای فراوان برای فریب ساده اندیشان از سوی حکومت خواهد شد و سرانجامی بهتر از بنی صدر در انتظار ایشان نخواهد بود.
افراد دیگری چون بنی صدر و بازرگان که از محبوبیت زیادی در نزد مردم برخوردار بودند به دلیل انتخاب نکردن راه درست مبارزه پس از مدتی یا چادر به سر از کشور گریختند و یا در گوشه ی خانه هاشان منزوی شدند ، تا سبزهایی چون من و ما پس از سی سال حسرت بخوریم که کاش می ماندند به هر طریقی و نمی گذاشتند کشور در این سراشیب سقوط قرار بگیرد.
حالا بعد از سی سال اپوزیسیونی با رهبری (یا همراهی یا سخنگویی یا چهره ی شاخصی) از دل نظام برخواسته و در طول یازده ماه نه تنها از حرکت نایستاده ، بلکه با رشد کیفی و کمی خود همگان را متحیر ساخته است. تا جایی که شخصی چون نبوی یکی از نویسندگان روزنامه رسالت صراحتا اعتراف می کند که ما بریده ایم!
اما دلیل آنکه حکومت در مقابل جنبش سبز خود را ناتوان می بیند فقط و فقط به خاطر کمیت و تعداد سبزها نیست، بلکه به دلیل کیفیت عملکرد و شعارهای جنبش سبز است. وقتی رژیم ایران به هر خشونتی دست میزند تا سبزها واکنشی و خشونتی از خود بروز دهند تا حربه ای برای سرکوب و بهانه ای برای از بین بردن محبوبیت جنبش و زدودن طرفداران از گرد آن بدست دهد (دامی که مجاهدین خلق در آن افتادند و نابود شدند)، اما چنین اتفاقی نمی افتد، حکومت دچار استیصال می شود. وقتی شعار چهره های شاخص جنبش سبز اجرای بدون تنازل قانون اساسی ست، باز حکومت دچار سردرگمی می شود، چرا که نمی تواند انگ ضد انقلاب بودن را به جنبش بزند و یا نمی تواند آن را برای طرفدارانش اثبات نماید و از طرفی به خاطر عمل نکردن به قانون اساسی از طرف طرفداران شان تحت فشار قرار گرفته و اطرافشان هر روز خلوت تر از قبل می شود. اما سوال اینجاست که آیا مطرح کردن این شعار به معنای بازگشتن به دوران آقای خمینی ست؟
جواب من به این سوال قطعا منفی ست. جملات سران جنبش سبز را اگر به عنوان قطعات پازلی در کنار هم قرار دهیم ، دقیقا به این نکته پی خواهیم برد که ایشان روشی درست برای مبارزه در پیش گرفته اند که ما را به تمامی خواسته هامان خواهد رساند.
مضمون گفته های سران جنبش به این ترتیب است که:
کف خواسته های جنبش سبز اجرای بدون تنازل قانون اساسی است.(اولین گام) قانون اساسی وحی منزل نیست و در صورت لزوم موادی از آن باید به رفراندم گذاشته شود.(مثلا ولایت فقیه) صرف اینکه اسم نظامی جمهوری اسلامی باشد به معنای این نیست که عاری از عیب و نقص باشد. جمهوری اسلامی دچار استبدادی شده است که دنباله ی استبداد رژیم پهلوی ست.(و مبارزه ی ما با آن چون مبارزه با رژیم گذشته یعنی براندازی آن و نه اصلاح آن خواهد بود)
خلاصه کلام اینکه برداشتن گام های کوچک برای رسیدن به هدف بهتر و موثرتر از فکر کردن به گام های بلند غیرممکن است. سران جنبش عملا در مقابل ولایت فقیه ایستاده اند، چه نیازی به اینکه زبانا اعتراف کنند که به ولایت فقیه اعتقادی ندارند، و همان یک جمله دست مایه ی جنجالهای فراوان برای فریب ساده اندیشان از سوی حکومت خواهد شد و سرانجامی بهتر از بنی صدر در انتظار ایشان نخواهد بود.
برای میرحسین موسوی
پارسال این موقع با وجود اینکه مطمئن بودم به میرحسین رای خواهم داد باز از او دلخور بودم، چرا که آمدنش رفتن خاتمی را موجب شد. پدرم اما با تمام ارادتی که به خاتمی داشت خوشحال بود و می گفت:"موسوی عزیز است. بیست سال انتظار کشیدم تا بالاخره آمد." از قول خاتمی می گفت:" فرقی که موسوی با من دارد این است که من در دل نگاه می دارم اما او همه چیز را به مردم خواهد گفت."
بعد از کودتای انتخاباتی بیست و دوم خرداد هر بیانیه ای که موسوی میداد امیدی در دلم جرقه میزد که هنوز پا پس نکشیده است. اما حالا بعد از یازده ماه مطمئن ام که تا پایان راه با ما همراه خواهد بود، حتی اگر بیانیه ندهد. اما او میداند بعد از هر اعدام دل زخم خورده ی میلیونها ایرانی به التیامی هر چند اندک نیاز دارد. کلمات او می تواند التیامی باشد بر زخم های میلیونها ایرانی.. گاهی فکر می کنم اگر خاتمی مانده بود حتما سکوت می کرد و حالا بعد از یازده ماه بیانیه ای میداد و از سکوت مردم به خاطر حفظ نظام و ولایت فقیه تشکر می کرد.
به گزارش کلمه متن این بیانیه به شرح زیر است:
اعلام اعدام ناگهانی پنج نفر ازشهروندان کشور بدون انکه توضیحات روشن کننده ای از اتهامات و روند دادرسی ومحاکمات به مردم داده شود شبیه روند ناعادلانه ای است که در طول ماه های اخیر منجر به صدور احکام شگفت آور برای عده زیادی از زنان ومردان خدمتگزار وشهروندان عزیز کشور ماشده است.
وقتی قوه قضائیه از طرفداری مظلومان به سمت طرفداری از صاحبان قدرت و مکنت بلغزد مشکل است که بتوان جلوی داوری مردم را در مورد ظالمانه بودن احکام قضایی گرفت. چگونه است که امروز محاکم قضایی از آمران و عاملان جنایتهای کهریزک و کوی دانشگاه و کوی سبحان و روزهای ۲۵ و۳۰ خرداد و عاشورای حسینی میگذرند و پرونده های فساد های بزرگ را باز نشده می بندند و به صورت ناگهانی در آستانه ماه خرداد، ماه آگاهی و حق جویی، پنج نفر را با حواشی تردید برانگیز به چوبه های دار می سپارند؟ آیا این است آن عدل علوی که به دنبالش بودیم؟
بعد از کودتای انتخاباتی بیست و دوم خرداد هر بیانیه ای که موسوی میداد امیدی در دلم جرقه میزد که هنوز پا پس نکشیده است. اما حالا بعد از یازده ماه مطمئن ام که تا پایان راه با ما همراه خواهد بود، حتی اگر بیانیه ندهد. اما او میداند بعد از هر اعدام دل زخم خورده ی میلیونها ایرانی به التیامی هر چند اندک نیاز دارد. کلمات او می تواند التیامی باشد بر زخم های میلیونها ایرانی.. گاهی فکر می کنم اگر خاتمی مانده بود حتما سکوت می کرد و حالا بعد از یازده ماه بیانیه ای میداد و از سکوت مردم به خاطر حفظ نظام و ولایت فقیه تشکر می کرد.
به گزارش کلمه متن این بیانیه به شرح زیر است:
اعلام اعدام ناگهانی پنج نفر ازشهروندان کشور بدون انکه توضیحات روشن کننده ای از اتهامات و روند دادرسی ومحاکمات به مردم داده شود شبیه روند ناعادلانه ای است که در طول ماه های اخیر منجر به صدور احکام شگفت آور برای عده زیادی از زنان ومردان خدمتگزار وشهروندان عزیز کشور ماشده است.
وقتی قوه قضائیه از طرفداری مظلومان به سمت طرفداری از صاحبان قدرت و مکنت بلغزد مشکل است که بتوان جلوی داوری مردم را در مورد ظالمانه بودن احکام قضایی گرفت. چگونه است که امروز محاکم قضایی از آمران و عاملان جنایتهای کهریزک و کوی دانشگاه و کوی سبحان و روزهای ۲۵ و۳۰ خرداد و عاشورای حسینی میگذرند و پرونده های فساد های بزرگ را باز نشده می بندند و به صورت ناگهانی در آستانه ماه خرداد، ماه آگاهی و حق جویی، پنج نفر را با حواشی تردید برانگیز به چوبه های دار می سپارند؟ آیا این است آن عدل علوی که به دنبالش بودیم؟
هشیار باشیم! سالروز کودتا نزدیک است.
هر روز وبلاگستان پر و خالی می شود از حوادث مهم و غیر مهم و کمتر کسی ست که بیندیشد که تا سالروز کودتا فرصت زیادی نمانده است. اما این اولین بار نیست که رژیم از شگرد "خبرسازی کاذب" برای منحرف کردن توجه سبزها از یک روز به خصوص استفاده می کند. اولین بار قبل از عاشورا بود. سبزها مشغول برنامه ریزی بودند برای تجمعات در ده روز اول ماه محرم که رژیم با تمام توانی که داشت شروع به جنجال آفرینی کرد بر سر عکس پاره ی آقای خمینی و وبلاگستان پر شد از تحلیل ها و نظرات مختلف پیرامون آن. تقریبا رژیم به خواسته اش می رسید اگر وفات آیت الله منتظری در آن مقطع حساس رخ نمی داد. وفات این مرجع سبز و تشییع جنازه وی به مثابه خونی تازه در رگ های جنبش بود و دوباره توجه همگان به عاشورا جلب شد. پس از عاشورا جنبش در شوک ناشی از سرکوب بی سابقه فرو رفته بود اما همچنان تبلیغ و خبررسانی برای بیست و دوم بهمن ماه داغ بود تا اینکه رژیم دوباره دست به کار شد و با تمام توان این بار جنجال آفرینی اش را آغاز کرد بر سر هتک حرمت روز عاشورا آن هم توسط سبزها! بعد از آن تظاهرات دولتی نهم دی و باز تحلیل و تفسیر بر سر تعداد شرکت کنندگان در اینجا و آنجا. نزدیک روز موعود بود که دو تن از هموطنان مان مظلومانه به دار آویخته شدند. این بار به راستی رژیم توانست توجه سبزها را به کلی از بیست و دوم بهمن ماه پرت کند به طوریکه یک یا دو روز مانده به بیست و دوم بهمن ماه هنوز بر سر زمان و مکان تجمع وفاق کاملی صورت نگرفته بود و همگان سردرگم بودند که چه کنند؟ کی به کجا بروند؟ آیا ایده ی اسب تروا خوب و عملی است یا خیالپردازانه و باعث نومیدی؟ تلاش چند هفته ای رژیم باعث شد تا تجمع بیست و دوم بهمن ماه با اماها و اگرهای فراوانی همراه شود.
حالا برای سومین بار رژیم از این شگرد استفاده می کند و سبزها کمتر به آن توجه می کنند. مجسمه های شهر تهران دزدیده می شود. دزدیده شدن کابلهای تلفن در تهران موجب قطع شدن تلفن بیش از دوازده هزار مشترک می شود. دوباره موضوع حجاب و گشت های ارشاد به طور بسیار جدی در تریبون نماز جمعه، مجلس و رسانه ی میلی مطرح می شود. پنج تن از عزیزان کرد به دار آویخته می شوند. آیا این بار هم رژیم به خواسته اش که همانا منحرف کردن اذهان سبزها از بیست و دوم خرداد است ، می رسد؟
حالا برای سومین بار رژیم از این شگرد استفاده می کند و سبزها کمتر به آن توجه می کنند. مجسمه های شهر تهران دزدیده می شود. دزدیده شدن کابلهای تلفن در تهران موجب قطع شدن تلفن بیش از دوازده هزار مشترک می شود. دوباره موضوع حجاب و گشت های ارشاد به طور بسیار جدی در تریبون نماز جمعه، مجلس و رسانه ی میلی مطرح می شود. پنج تن از عزیزان کرد به دار آویخته می شوند. آیا این بار هم رژیم به خواسته اش که همانا منحرف کردن اذهان سبزها از بیست و دوم خرداد است ، می رسد؟
مرده پرستی را کنار بگذاریم
از یکشنبه نوزدهم اردیبهشت که فرزاد کمانگر معلم کرد به همراه چهار تن دیگر به اتهام های واهی به دار آویخته شدند، وبلاگستان پر شده است از نوشته هایی در محکومیت این اعدام ها و ابراز تاسف ها وچنین ها و چنان ها. به نظر من این مسئله بسیار بسیار مایه ی تاسف است. تمام این عزیزان تا آن هنگام که زنده بودند و برای زندگی تلاش می کردند نامی در وبلاگستان نداشتند، همین که اعدام شدند، پوسترهاشان را چاپ کردند با عنوان قهرمان من!
حالا سوالی که برای من مطرح شده ، این است که ایا افراد قهرمانند برای اینکه اعدام شده اند یا قهرمانند به خاطر هدف مقدس شان که همانا مبارزه برای آزادی و برابری بود؟ چرا این موج اعتراضات با این گستره زمانی که این قهرمانان زنده بودند و در حالیکه حکم اعدام گرفته بودند با نامه های سرگشاده از ما تمنای کمک می کردند، به وجود نیامد؟ چرا منتظریم که تمام کسانی که حکم اعدام گرفته اند اعدام شوند تا برایشان در بالاترین لینک داغ بزنیم و سوگواری کنیم؟ چرا محمد امین ولیان را درنمی یابیم؟ چرا آن خانواده ی پنج نفره که همه با هم حکم اعدام گرفته اند را فراموش کرده ایم؟ این پنج تن رفتند، چرا به فکر کسانی که هنوز زنده اند اما ممکن است به سرنوشت ایشان دچار شوند نیستیم؟ چرا حتما باید شخصی کشته شود تا قهرمان شود؟ جنبش سبز بسیاری از باورهای مان را پالایش داده است، شاید اکنون وقت آن رسیده که افراد را نه به خاطر اینکه مرده اند ، بلکه به خاطر هدف شان تکریم کنیم. شاید وقت ان رسیده که مرده پرستی را کنار بگذاریم.
حالا سوالی که برای من مطرح شده ، این است که ایا افراد قهرمانند برای اینکه اعدام شده اند یا قهرمانند به خاطر هدف مقدس شان که همانا مبارزه برای آزادی و برابری بود؟ چرا این موج اعتراضات با این گستره زمانی که این قهرمانان زنده بودند و در حالیکه حکم اعدام گرفته بودند با نامه های سرگشاده از ما تمنای کمک می کردند، به وجود نیامد؟ چرا منتظریم که تمام کسانی که حکم اعدام گرفته اند اعدام شوند تا برایشان در بالاترین لینک داغ بزنیم و سوگواری کنیم؟ چرا محمد امین ولیان را درنمی یابیم؟ چرا آن خانواده ی پنج نفره که همه با هم حکم اعدام گرفته اند را فراموش کرده ایم؟ این پنج تن رفتند، چرا به فکر کسانی که هنوز زنده اند اما ممکن است به سرنوشت ایشان دچار شوند نیستیم؟ چرا حتما باید شخصی کشته شود تا قهرمان شود؟ جنبش سبز بسیاری از باورهای مان را پالایش داده است، شاید اکنون وقت آن رسیده که افراد را نه به خاطر اینکه مرده اند ، بلکه به خاطر هدف شان تکریم کنیم. شاید وقت ان رسیده که مرده پرستی را کنار بگذاریم.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه
ایران و تجزیه طلبی
اتحادیه اروپا متشکل از بیست و چند کشور است که در قرن بیست و یکم به این نتیجه رسیده اند که اگر با هم باشند در تصمیم گیریها موفق تر و در عرصه ی جهانی قدرتمندتر ظاهر خواهند شد. و حالا کمتر کسی اروپا را چند پاره میداند اغلب همین واژه را به کار می برند:"اتحادیه اروپا"
در اتحادیه اروپا هیچ گاه یک فرانسوی خود را برتر از یک ایتالیائی نمی داند و هیچ گاه مردم لهستان به خاطر خصومت های گذشته به کارشکنی علیه آلمان ها نمی پردازند. هیچگاه یک انگلیسی زبان ، یک اسپانیولی زبان را مورد تمسخر قرار نمی دهد. تمام این کشورها پذیرفته اند که شهروندانشان از حقوق برابر برخوردار باشند و هریک اجازه دارند زبان و فرهنگ خاص منطقه ی خود را ترویج کنند. درباره ی دین هم چون سکولار هستند باز هیچ متدینی بر متدین دیگر تفوق و برتری ندارد.
در کشور ما ایران چند هزار سال پیش شاهان هخامنشی چندین ملیت را زیر یک پرچم گرد آوردند. این پادشاهان به اعتقادات مذهبی هر یک از این اقوام احترام می گذاشتند و هر قوم به زبان خودش تکلم می کرد و فرهنگ های خاص خود را داشتند که برای ایشان مغتنم بود و هیچ گاه مورد تمسخر اقوام دیگر قرار نمی گرفت و الی آخر.
در طول گذر تاریخ از آنجا که ماایرانیان در پسرفت موفق تریم تا پیشرفت، عده ای از ما به این نتیجه رسیده ایم که اگر هر یک از این قومیت ها به سرجای اول خود در ماقبل تاریخ بازگردد و اسم ایران از روی آن برداشته شود بهتر است، مستقل تر است. بیست میلیون ترک ما بروند زیر پرچم آذربایجان پنج میلیونی، کردهای ایران بروند عراقی شوند. ترکمنها اگر ترکمنستان خواهان شان بود، به آنها ملحق شوند، بلوچ ها هم زین پس پاکستانی خوانده شوند و سیستانی ها هم اگر به افغانستان ملحق شوند که چه بهتر. عرب ها ببینند کدام کشور عربی عرب تر است خودشان و زمین شان بروند زیر یوغ مثلا امارات و الی آخر. اگر این رویای ما تحقق پیدا کند بسیار عالی خواهد شد، به چند دلیل:
1- فارس ها دیگر مجبور نیستند کسی را مسخره کنند و بعد دچار عذاب وجدان شوند
2- رژیم مجبور نیست که مدام از کردها و بلوچ ها آدم بکشد و بعد تنش برای چند ثانیه مثل بید بلرزد
3- تنها ایرانیان واقعی در ایران زندگی خواهند کرد.
4- دیگر هیچ قومی مجبور نمی شود جوانانش را در راه برخورداری از حقوق برابر با دیگر اقوام از دست بدهد.
از آثار و نتایج جمهوری اسلامی همین بس که ایران و ایرانی چنان ذلیل شده اند که برخی آذربایجان و عراق و پاکستان را به ایران ترجیح می دهند و حتی در این راه از ریخته شدن خونشان هم باکی ندارند. به راستی لازم نیست گاهی به جای مورد تمسخر قرار دادن تجزیه طلبان ، به عملکرد خودمان بیندیشیم که چه کرده ایم و به کجا رسیده ایم که عده ای به هر نحو می خواهند از هم اسم بودن با ما فرار کنند؟ چرا یک اروپایی یا آمریکایی همیشه به ملیت خود افتخار می کند اما یک ایرانی به جایی می رسد که بگوید من ایرانی نیستم ، من کردم، کرد یا بلوچ ام، بلوچ؟! فکر کردن زیاد نمی خواهد به نظرم هیچ کس دوست ندارد شهروند درجه دو محسوب شود. به همین سادگی!
در اتحادیه اروپا هیچ گاه یک فرانسوی خود را برتر از یک ایتالیائی نمی داند و هیچ گاه مردم لهستان به خاطر خصومت های گذشته به کارشکنی علیه آلمان ها نمی پردازند. هیچگاه یک انگلیسی زبان ، یک اسپانیولی زبان را مورد تمسخر قرار نمی دهد. تمام این کشورها پذیرفته اند که شهروندانشان از حقوق برابر برخوردار باشند و هریک اجازه دارند زبان و فرهنگ خاص منطقه ی خود را ترویج کنند. درباره ی دین هم چون سکولار هستند باز هیچ متدینی بر متدین دیگر تفوق و برتری ندارد.
در کشور ما ایران چند هزار سال پیش شاهان هخامنشی چندین ملیت را زیر یک پرچم گرد آوردند. این پادشاهان به اعتقادات مذهبی هر یک از این اقوام احترام می گذاشتند و هر قوم به زبان خودش تکلم می کرد و فرهنگ های خاص خود را داشتند که برای ایشان مغتنم بود و هیچ گاه مورد تمسخر اقوام دیگر قرار نمی گرفت و الی آخر.
در طول گذر تاریخ از آنجا که ماایرانیان در پسرفت موفق تریم تا پیشرفت، عده ای از ما به این نتیجه رسیده ایم که اگر هر یک از این قومیت ها به سرجای اول خود در ماقبل تاریخ بازگردد و اسم ایران از روی آن برداشته شود بهتر است، مستقل تر است. بیست میلیون ترک ما بروند زیر پرچم آذربایجان پنج میلیونی، کردهای ایران بروند عراقی شوند. ترکمنها اگر ترکمنستان خواهان شان بود، به آنها ملحق شوند، بلوچ ها هم زین پس پاکستانی خوانده شوند و سیستانی ها هم اگر به افغانستان ملحق شوند که چه بهتر. عرب ها ببینند کدام کشور عربی عرب تر است خودشان و زمین شان بروند زیر یوغ مثلا امارات و الی آخر. اگر این رویای ما تحقق پیدا کند بسیار عالی خواهد شد، به چند دلیل:
1- فارس ها دیگر مجبور نیستند کسی را مسخره کنند و بعد دچار عذاب وجدان شوند
2- رژیم مجبور نیست که مدام از کردها و بلوچ ها آدم بکشد و بعد تنش برای چند ثانیه مثل بید بلرزد
3- تنها ایرانیان واقعی در ایران زندگی خواهند کرد.
4- دیگر هیچ قومی مجبور نمی شود جوانانش را در راه برخورداری از حقوق برابر با دیگر اقوام از دست بدهد.
از آثار و نتایج جمهوری اسلامی همین بس که ایران و ایرانی چنان ذلیل شده اند که برخی آذربایجان و عراق و پاکستان را به ایران ترجیح می دهند و حتی در این راه از ریخته شدن خونشان هم باکی ندارند. به راستی لازم نیست گاهی به جای مورد تمسخر قرار دادن تجزیه طلبان ، به عملکرد خودمان بیندیشیم که چه کرده ایم و به کجا رسیده ایم که عده ای به هر نحو می خواهند از هم اسم بودن با ما فرار کنند؟ چرا یک اروپایی یا آمریکایی همیشه به ملیت خود افتخار می کند اما یک ایرانی به جایی می رسد که بگوید من ایرانی نیستم ، من کردم، کرد یا بلوچ ام، بلوچ؟! فکر کردن زیاد نمی خواهد به نظرم هیچ کس دوست ندارد شهروند درجه دو محسوب شود. به همین سادگی!
به مناسبت گرم شدن بازار حجاب
پدرم می گوید: "این رژیم به بهانه ی دو تار موی زنان سوار ملت شد، به بهانه ی همین دو تار مو هم سوار خواهد ماند"
سوالی که برای من مطرح شده این است که کدام گروه بیچاره تر هستند؟ گروهی که به زور مجبورند بار سنگین این رژیم را تحمل کنند و دم نزنند؟ یا گروهی که به خاطر حفظ "چند تار مو" با کمال میل به این رژیم کولی می دهند و اجازه ی اعتراض به گروه اول نمی دهند؟
بعد نوشت: به نظر من حجاب اجباری که مشخصه ی بارز جمهوری اسلامی است هیچ ربطی به اسلام و حفظ آن ندارد ، بلکه موضوعی ست کاملا سیاسی که با آن سر گروه دوم شیره می مالند و از ایشان کولی می گیرند. چرا که اولا در اسلام اجباری نیست و ثانیا اگر با "اجباری نبودن" حجاب اسلام بر باد می رفت چرا در کشورهای عربستان، لبنان، عراق، سوریه و ... اسلام بر باد نرفته است؟
سوالی که برای من مطرح شده این است که کدام گروه بیچاره تر هستند؟ گروهی که به زور مجبورند بار سنگین این رژیم را تحمل کنند و دم نزنند؟ یا گروهی که به خاطر حفظ "چند تار مو" با کمال میل به این رژیم کولی می دهند و اجازه ی اعتراض به گروه اول نمی دهند؟
بعد نوشت: به نظر من حجاب اجباری که مشخصه ی بارز جمهوری اسلامی است هیچ ربطی به اسلام و حفظ آن ندارد ، بلکه موضوعی ست کاملا سیاسی که با آن سر گروه دوم شیره می مالند و از ایشان کولی می گیرند. چرا که اولا در اسلام اجباری نیست و ثانیا اگر با "اجباری نبودن" حجاب اسلام بر باد می رفت چرا در کشورهای عربستان، لبنان، عراق، سوریه و ... اسلام بر باد نرفته است؟
برای فرزاد کمانگر
اول _
گفتم:" همکارتان هم اعدام شد!"
گفت:"بعد خانم میخواد بره مکه؟!"
منظورش چند ده معلمی بودند که به نمایندگی از همه ی معلمان ایران با لاریجانی رئیس مجلس دیدار کرده بودند و فرصت داشتند تا مشکلات و خواسته هاشان را با او در میان بگذارند.
در حالیکه همکارشان در معرض اعدام بود ، چند تن از اعضای صنف شان در زندان و دیگر همکارانشان زیر فشار فقر و نداری! تنها خواسته شان، نیازشان فیش مکه بود!
دوم _
هدیه ی جمهوری اسلامی به معلمان تنها دو روز پس از پایان هفته ی معلم، اعدام بود.
سوم_
رسول خدا فرمود:" هر کس بر قتل مسلمان کمک کند، گرچه با یک حرف باشد، روز قیامت وارد شود در حالیکه از رحمت خدا مایوس باشد."
چهارم_
و دیگر هیچ!
گفتم:" همکارتان هم اعدام شد!"
گفت:"بعد خانم میخواد بره مکه؟!"
منظورش چند ده معلمی بودند که به نمایندگی از همه ی معلمان ایران با لاریجانی رئیس مجلس دیدار کرده بودند و فرصت داشتند تا مشکلات و خواسته هاشان را با او در میان بگذارند.
در حالیکه همکارشان در معرض اعدام بود ، چند تن از اعضای صنف شان در زندان و دیگر همکارانشان زیر فشار فقر و نداری! تنها خواسته شان، نیازشان فیش مکه بود!
دوم _
هدیه ی جمهوری اسلامی به معلمان تنها دو روز پس از پایان هفته ی معلم، اعدام بود.
سوم_
رسول خدا فرمود:" هر کس بر قتل مسلمان کمک کند، گرچه با یک حرف باشد، روز قیامت وارد شود در حالیکه از رحمت خدا مایوس باشد."
چهارم_
و دیگر هیچ!
اشتراک در:
پستها (Atom)