۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

سر نیروهای خودسر به کجا می رسد؟


به مناسبت از سر گیری مناظره های تلویزیونی فکر کردم ذکر کردن دو جمله و یک نتیجه گیری، بد نباشد برای به اشتراک گذاشتن با دیگران.
آقای کواکبیان خطاب به حسین بازجو:" شما منصوب شخص رهبر هستید ، پس چرا به فرموده ایشان مبنی بر جذب حداکثری و دفع حداقلی پایبند نیستید؟"
آقای کواکبیان خطاب به حسین بازجو:" نیروهای خودسر هم خود شما هستید."
نتیجه گیری: از نظر آقای کواکبیان نماینده مجلس نیروهای خودسر همان منصوبین رهبر می باشند، یعنی سر نیروهای خودسر جناب رهبری می باشند. نکته ای که همه می دانند و انگار نمی دانند و آقای کواکبیان با شهامت مثال زدنی این نکته را بیان کرد.

در خانه اگر کس است یک حرف بس است.


روز بیست و یکم خرداد ماه سال هشتاد و هشت درست یک روز پیش از انتخابات ریاست جمهوری دهم در اخبار شبکه سراسری و شبکه استانی سیستان و بلوچستان خبری با این عنوان به اطلاع عموم مردم رسید:" سوت قطار در شرق کشور به صدا در آمد." بعد هم جشن و تبریک به مردم استان و تفسیر این خبر و تشکر از دولت خدمتگزار و تمام این حرف هائی که همه به طور مبسوط در ذهن داریم.
نزدیک به دو هفته پیش در اخبار شبکه استانی اعلام شد که قطار بم_ زاهدان تا اردیبهشت سال هشتاد و نه به بهره برداری خواهد رسید.
پ.ن: من احمق نیستم، شما چطور؟

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

مرگ بر اصل ولایت فقیه!


خواهرم یکی از خادمین حرم رضوی و طلبه حوزه علمیه هست. او یک سوال درباره ولایت فقیه در ذهن اش ایجاد شده که با اضافاتی همان را آورده ام.
اول اینکه شیعه تنها به معصومیت چهارده تن اعتقاد دارد و نه بیشتر.
دوم اینکه کسی که در جایگاه ولایت فقیه قرار دارد اگر فقط یک گناه از او سر بزند مثلا دروغ بگوید که فقط خودش بفهمد و نه هیچ کس دیگراز ولایت خلع است.
سوم اینکه یعنی آقا در طول بیست سال حتی یک حق را ناحق نکرده یا مثلا یک دروغ هم نگفته به طوریکه از ولایت خلع شود؟ او که معصوم نیست.
چهارم اینکه رهبر فرمودند که من یک رای بیشتر ندارم و هیچ کس هم نمی داند که رای من چیست اما سپاه و بسیج به اسم اطاعت از رهبری و ولایت امر به یک کاندیدای خاص رای داده و برای او هم تبلیغ می کردند.
پنجم اینکه امام خمینی فرمودند ولایت فقیه مخالف دیکتاتوری ست و اگر کسی که در جایگاه ولایت فقیه قرار گرفته یک عمل دیکتاتور مابانه انجام دهد خلع می شود. یک نفر لطف کند از ایشان برود بپرسد اگر یک نفر که در جایگاه ولایت فقیه قرار گرفته عملی انجام دهد که او را از مقامش خلع کند اما او هم چنان جایگاهش را محکم چسبیده باشد و ول نکند تکلیف امت مسلمان چیست؟

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

به یاد حاج شیخ حیدر میری


امروز مامان از مشهد زنگ زد. گفت که شیخ حیدر میری دیشب فوت کرد. یک جمله ی کوتاه باور نکردنی. شیخ حیدر سمبل ایمان حقیقی به خدا بود که با وجود مشکلات بسیار بسیار زیاد و شاید بیش از حد تحمل هیچ وقت لب هاش بدون لبخند نبود. در اوان جوانی پزشک ها به او گفته بودند که نتیجه وصال او به دختری که دوست داشت نابینائی بود. هر دو به نابینائی او تن داده بودند تا با هم باشند. با هم ماندند. اولین فرزندشان دختری بود که بعد از مدتی متوجه شدند کر و لال است. دومین و سومین ثمره زندگی شان که با هم پا به این دنیا گذاشتند هم به درد خواهرشان گرفتار بودند. دو پسر شیرین دوست داشتنی که هیچ وقت از هم تمییزشان ندادم و جالب اینجاست که هیچ وقت چهره هاشان را خالی از لبخند ندیدم.
برخلاف برخی روحانیون که فکر می کنند ابهت شان را با اخم کردن به رخ بکشند و با ذکر احادیث عربی قلمبه سلمبه سواد بالای خود را به مخاطبین نشان دهند هیچ گاه میزان علم خود را در میان جمع به رخ نکشید. گاهی همه یکه می خوردیم از اینکه شیخ حیدر جدی حرف میزند و ما فکر می کردیم که باید جدی به حرف هایش گوش دهیم. آخر کلامش به یکباره جمله ای می گفت که معنای تمام جملات قبلی به شکل طنزی جالب وارونه می نمود. هم یک نکته دینی می گفت هم اطرافیانش را شاد می کرد و می خنداند.
مامان گفت که دیشب رفته بودند دیدن ایشان، چراکه همسرش که ما بی بی صدایش می کنیم گفته بود که یکی دو روز پیش دو ساعتی بیهوش شده اما دوباره توانسته بودند او را برگردانند. مثل همیشه شوخی و خنده و بحث سر فروختن زمین های اطراف تپه طالب خان (تپه ای نزدیک شهر سوخته) و سرمایه گذاری روی پرورش کُمَلَک (نوعی پرنده محلی سیستان). به هر حال اکنون خانواده من به عزای از دست دادن دوستی به سوگ نشسته اند که ویژه و منحصر به فرد بود. دوستی که از بیست و پنج سال پیش تا کنون با ایشان بوده.. روحش شاد.

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

استقلال آزادی جمهوری ایرانی


در طول تاریخ هرگاه دین در جایگاه قدرت قرار گرفته است، نتیجه یکسانی به بار آورده است و ان همانا زوال تفکر دینی و رواج بی دینی و در خوش بینانه ترین حالت جایگزین آن دین با دین دیگر بوده است.
در عصر مصر باستان پادشاهی به نام اخناتون که یکتاپرست بود پرستش خدای آمون که بتی بی جان بود را ممنوع اعلام کرد و به جای معابد خدای آمون، معابد خدای خویش را بنا نهاد. این پادشاه خدای یگانه را جایگزین بتی بی جان کرد . اما در این راه به زور متوسل شد و نتیجه انکه ده هزار نفر برای زنده نگاه داشتن بت پرستی به جای پرستش خدای واحد کشته شدند. در نهایت اخناتون موفق می شود که تمام آثار ظاهری خدای امون را از بین ببرد و در ظاهر معابد پرشکوه خدای آتون بر پا می شود. بیست سال بعد بلافاصله پس از مرگ اخناتون معابد خدای آتون ویران می شود و پرستش بت آمون دوباره رونق می گیرد. (کتاب سینوهه پزشک دربار و نیز دیگر مستندات تاریخی)
در عصر ساسانی یعنی دوره پیش از اسلام در ایران، دین زرتشت که تا پیش از آن همواره به عنوان نهضتی انقلابی در مقابله با پارت های متجاوز عمل می کرد به یکباره توسط شخص شاه دین رسمی ایران اعلام می شود. آتشکده ها در همه جای ایران بنا می شود و در ظاهر رونق می گیرد. موبدان روز به روز قدرتمند تر و قدرتمند تر می شدند. پس از مدتی کار به جائی رسید که منافع موبدان که قدرتی هم طراز با قدرت شاه ایران داشتند، با منافع ملی ملت ایران در تناقض قرار گرفت. آرام آرام عشق زرتشت از دل ها رخت بر بست. اسلام جایگزین دین زرتشت شد. (صفحات 44-37 کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی دکتر شریعتی)
در طول قرون وسطی که مسیحیت در قدرت بود، آنقدر از ظلم ها و ستم های پدران مقدس روحانی گفته اند و شنیده ایم که بازگوئی آنها در اینجا تکرار مکررات است. نتیجه ی ان همه دستگاه های انکیزیسیون و تفتیش عقاید این شد که پس از رنسانس در اروپا موجی از تفکرات بی دینی و ضددین به راه بیافتد و تا امروز بعد از چند قرن هنوز کلیسا نتوانسته قد راست کند.
در دوران قبل از انقلاب همیشه روحانیون بزرگترین حامی و پشتیبان مردم بودند که در مقابل ظلم و ستم شاهان از مردم حمایت می کردند. این روحانیون تمام قدرت خود را از مردمی می گرفتند که همیشه گوش به فرمان ایشان بودند و به همه ی فرامین ایشان ، بی کم و کاست عمل می کردند. بعد از انقلاب در ایران روحانیون با نظریه ای به عنوان ولایت فقیه قدرت را به دست گرفتند. متاسفانه در طول سی سال خود را عین دین و نماینده خدا بر روی زمین پنداشتند و هرگونه صدای منتقد یا معترضی را به نام خدا از میان برداشتند. حال که منافع روحانیون بلند پایه که در قدرت قرار گرفته اند با منافع ملی در تضاد است، مردم حامی همیشگی خود را که همان روحانیون بوده اند از دست داده اند و در مقابل روحانیون و دین جایگاه گذشته را در نزد مردم ندارد.
شعار جمهوری ایرانی که به نظامی سکولار اشاره دارد نه به معنای نفی اسلام و دین که برای اجتناب از رخ دادن اتفاقی ست که در اروپا بعد از رنسانس افتاده است. جدائی مقوله دین از سیاست نه به تضعیف دین بلکه به بالا رفتن جایگاه مردمی آن منجر خواهد شد. شاهد این ادعا جایگاه دین و روحانیت در نزد مردم ایران پیش و پس از انقلاب57 است. خوب است گاهی به جای اینکه همه ی تقصیرها را به گردن استکبار جهانی و تهاجم فرهنگی بیاندازیم به عملکرد خود هم نگاهی بیاندازیم.
پ.ن: شعار ملت ماست دین از سیاست جدا

دلم برای چه کسی می سوزد؟


این نوشته را بعد از خواندن مطلبی با عنوان "دلم برای معصومیت چشمان دانشجویانی که مورد ضرب و شتم واقع شده اند می سوزد" نوشته ام. این دانشجویان مایه سرافرازی و امید جنبش سبز هستند و نیازی به ترحم ما ندارند. در اطراف ما افراد ترحم انگیز زیادند اگر چشم باز کنیم و از دید تنفر بدیشان ننگریم.
پرده اول:
پسر سرهنگ رضائی روبرویم ایستاده و از عصبانیت می لرزد. می گویم: مگه غیر از الله اکبر چیز دیگه ای هم گفتم که اینقدر به هم ریختی؟ می گوید: الله اکبر شماها هم باطله. شماها بر حق نیستین. میرم ازتون شکایت می کنم. فکر می کند چون پسر فرمانده سپاه نصر است باید از او بترسم. نمی ترسم. می گویم هیچ کاری از شماها بعید نیست. ساعت دوازده شب مثل بچه کتک خورده ای که برود و با برادر بزرگترش برگردد با چند تا از بسیجی های گردن کلفت آمده اند در خانه. می خواهند با پدر صحبت کنند که مثلا من را تحت فشار بگذارند. او هم که نیست رفته است صف CNG. بی هیچ نتیجه ای می رود. دلم برایش سوخت.
پرده دوم:
شریعتمداری با حرص لیوانش را بر می دارد که آب بخورد. با دقت نگاه می کند و می بیند که خالی خالی ست. کواکبیان دست به سینه نشسته و لبخند می زند. دلم برای شریعتمداری سوخت.
پرده سوم:
نزدیک به پانزده نفر از بسیجیان اطراف ماشین فائزه هاشمی را گرفته اند و برایش مزاحمت ایجاد کرده اند. می خواهند که او کمی برآشفته شود تا انها لذت ببرند. خونسردی او ایشان را گیج کرده. در عقب را باز می کنند و وسایلش را می ریزند بیرون. دوربین روی روبان سبزی که به آنتن ماشین بسته شده است زوم می کند. حالت بچه ای را دارند که می خواهد با قوی تر از خودش بجنگد. هر چه با تمام قدرت بر سر و سینه طرف مقابل می کوبند می بینند که او بی هیچ حرکتی همان جا ایستاده و لبخند زنان ایشان را به زدن یک مشت دیگر دعوت می کند. دلم برایشان سوخت.
پرده چهارم:
همکار بسیجی پدرم از خاطرات مکه برایش تعریف می کرده است . او گفته همین که پایم را از فرودگاه گذاشتم بیرون هرجا می رفتم همین که می فهمیدند ایرانی هستم از من می پرسیدند که سبز هستم یا نه. وقتی که اسم خامنه ای و احمدی نژاد را می بردم رو ترش می کردند و می رفتند. احساس تاثر عمیقی داشت. مثل بچه ای که فکر می کند والدینش دوستش ندارند. دلم برایش سوخت.
دیشب با همسرم درباره روابط در دنیای مجازی صحبت می کردیم. در حین صحبت هایمان نکاتی به ذهنم رسد که کمتر بدان توجه کرده بودم. اینکه در دنیای مجازی تنها فکر افراد است که اهمیت دارد و ان چیزی که برای گفتن دارند. دیگر هیچ قید و بندی وجود ندارد. بر خلاف دنیای واقعی که برای شروع رابطه با شخصی سن،جنسیت، میزان تحصیلات، محل زندگی،مذهب و بسیاری مولفه های دیگر اهمیت پیدا می کنند. حالا این مقدمه را گفتم تا برسم به این مسئله که جنبش سبز دقیقا چنین شبکه ای بوجود آورده است. پیر و جوان، زن و مرد، پائین شهری و بالا شهری، مسلمان و غیر مسلمان،مذهبی و لائیک، ایران نشین و خارج نشین، بی سواد و با سواد ،فقیر و مرفه همه و همه را تحت یک هویت یعنی سبز یکجا گرد هم آورده است. این هویت واحد چنان اتحادی به سبزها داده که احساس می کنند در همه چیز با هم شریکند. این اتحاد است که به صورت ناخودآگاه افرادی که دل من عجیب برایشان می سوزد را در مقابل ما مستاصل کرده است و بر عکس چنان قدرتی به ما داده که نترسیم. بزرگترین نشانه ترس و استیصال این افراد نوشته های هر روزه کیهان و جوان و رسالت است. جالب است همین ها که ادعا می کنند عدد سبزها از هزار نفر تجاوز نمی کند هر روز مطلبی درباره فتنه سبز دارند. مثل کودکی که در شب تاریک به تنهائی مجبور است در اتاقش بخوابد و از ترس به هذیان گوئی افتاده است. دلم برای ایشان می سوزد.

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

ریگی خادم کیست؟


عبدالمالک ریگی بازداشت شد. برخلاف خیلی ها آنچنان که باید از این خبر خوشحال نشدم و آن به دلیل نکته تلخ نهفته در زمان دستگیری این شرور مسلح است. تنها پنج ماه از شهادت سردار شوشتری و محمدزاده می گذرد. همان حادثه ای که باعث شد سپاه پاسداران رسما عبدالمالک را به مجازات تهدید کند و حالا در کمتر از پنج ماه سربازان گمنام امام زمان توانسته اند ریگی را دستگیر و به ایران منتقل کنند. در حالیکه بیشتر از چهار سال از واقعه دردناک تاسوکی گذشته است، این سوال در میان هلهله شادی بازماندگان جنایات ریگی گم می شود که اگر اطلاعات شما از آنچنان قدرتی برخوردار بود که در کمتر از پنج ماه ریگی را بازداشت کند پس تمام این سالها که ریگی در آرامش محض مردمان این دیار را می کشت و از ایشان فیلم اکشن تهیه می کرد،مشغول چه کاری بودید؟
مدتی قبل ریگی در مصاحبه ای اعلام کرده بود که خواندن مقاله ای در روزنامه همشهری که در آن به خلفا توهین کرده بودند اولین انگیزه ی او برای عملیات های تروریستی بوده است و او قسم یاد کرده تا روزی که زنده است از ایشان خواهد کشت. در تمام حوادث تروریستی فقط و فقط شیعیان قربانیان جنایات او بوده اند و این نشان دهنده ی این نکته است که جنگ ریگی همان طور که از اسمی که برای گروهش هم انتخاب کرده یعنی جند الله بر می آید یک جنگ مذهبی بوده است نه سیاسی. برخلاف گزارشی که از رسانه میلی پخش شد هیچ گاه قربانیان او از اهل تسنن نبوده اند. چه در واقعه تاسوکی، چه در واقعه انفجار اتوبوس حامل بسیجیان، چه در حادثه کشتار سربازان پادگان سراوان و چه در واقعه انفجار مسجد امیرالمومنین شیعیان تشکیل دهنده قربانیان او بوده اند. هر کس اگر یک بار به یکی از وبلاگ های ایشان سر زده باشد شهادت خواهد داد که جنگ ایشان همیشه مذهبی بوده است نه سیاسی.
نگارنده بر این باور است که ماجرای تروریستی پیشین سرباز به هیچ وجه ربطی به گروهک تروریستی عبدالمالک ندارد . بلکه خالق این فاجعه تروریست های داخلی خودمان یعنی سبزپوشان سپاه پاسداران بوده اند. اولا به این دلیل که عبدالمالک هیچ گاه دست به کشتار بیش از پنجاه تن از بزرگان قبائل اهل تسنن نمی زند، چرا که به وضوح از قدرت اهل تسنن و قوم بلوچ می کاهد و این خلاف خواسته های تجزیه طلبانه عبدالمالک که خواستار بلوچستان مستقل است، می باشد. دوما همگان از گرایش چپ سردار شوشتری و محمد زاده اگاهند و اینکه ایشان مانعی بودند بر سر اهدافی که سپاه پاسداران در استان سیستان و بلوچستان دنبال می کرد. آنچه از سخنرانی های شهید سردار شوشتری فهمیده می شود این است که وی خواهان اتحاد قبائل بلوچ بود و جانش را بر سر این کار گذاشت.
در طول این چند سالی که عبدالمالک به کشتار هموطنان مان مشغول بود ، سربازان گمنام امام زمان به وجود او احتیاج داشتند. چرا که منطقه ای نا امن با عملیات های تروریستی پی در پی بود که حضور همه جانبه ایشان در استان را توجیه می کرد. در تمام این مدت ایشان در میان قوم بلوچ نفوذ کرده از میان ایشان جاسوس تربیت کردند به طوریکه هیچ کس از ترس همسایه اش جرات حرف زدن نداشته باشد. ایشان قوم بلوچ را هزار پاره می خواستند و سردار شوشتری مانعی بود بر سر اهداف شوم ایشان. پس در شرایط بحرانی کنونی به این نتیجه رسیدند که با کشتن سردار شوشتری یک تیر بزنند و به چند هدف برسند.
اول: از شر مانعی چون شوشتری و محمد زاده راحت شوند.
دوم: با دستگیری عبدالمالک ریگی وجهه سپاه پاسداران در منطقه را دوباره بازسازی کنند.
سوم: ریگی را به کشورهای آمریکا، انگلیس، اتحادیه اروپا و تمام کسانی که ایشان را نمی خواهند بچسبانند و فرضیه دشمن خارجی را به اثبات برسانند.
در تمام این سالها بارها از خودم این سوال را می پرسیدم که چگونه است که اطلاعات ایران با این همه ادعای اقتدار و قدرت از عهده دستگیری یک جوانک بیست و پنج، شش ساله بر نمی آید و حالا جواب این سوالم را در حقایقی تلخ یافتم. وزیر صالحی حرفهای شما را باور نخواهم کرد، شما و همکارانتان به اندازه عبالمالک ریگی مسئول مرگ هموطنانم هستید. همین شما که برای قدرت بیشتر کشتار مردم را به نظاره نشسته بودید و دم نمی زدید..
پ.ن: این نوشته حاصل کنار هم گذاشتن پازلی هزار تکه است، هیچ ربطی به بی بی سی ندارد.

سبزها چند نفرند؟


آیا تعداد معترضان به نتیجه انتخابات و بعد از آن نظام ولائی تنها همین تعدادی هستند که به خیابان ها می آیند؟ جناح حاکم مسلما دوست دارد که جواب مثبت باشد و حال انکه نیست. در انتخابات ریاست جمهوری دهم بنا به آن چه که وزارت کشور اعلام کرد در استان سیستان و بلوچستان، مهندس میرحسین موسوی رای اول را آورد. بدین معنا که با وجود تقلب بی شمار که این استان نیز از آن بی بهره نبود باز میرحسین موسوی بود که رای اول را آورد. جالب اینجاست که در طول این هشت ماه که تهران و برخی شهرستان ها در تب و تاب اعتراضات می سوختند مردم استان سیستان بلوچستان در سکون و روزمرگی بی نظیری روزگار می گذراندند و حتی یک تجمع اعتراضی نیز برگزار نکردند، تو گوئی نه رایی داده اند و نه رایی از ایشان دزدیده شده است. در خوش بینانه ترین حالت برای جناح حاکم می توانیم ادعا کنیم که مردمان این استان نمی فهمند که چه بر سرشان آمده، اما متاسفانه باید به ایشان عرض کنیم که اینجا مردمان آتشین تر از هرجای دیگر این مملکت هستند، آتشی زیر خاکستر و صبری از روی جبر. کافیست به یکی از ایشان نزدیک شوی و باب انتخابات را باز کنی تا ببینی که چگونه مانند سیاستمداری کارکشته همه چیز را تجزیه و تحلیل می کنند..
حال اگر تجمعات اعتراضی بعد از انتخابات را معیار سنجش تعداد معترضان قرار دهیم کاری بس بیهوده انجام داده ایم.اولا اگر نقطه ی ثقل اعتراضات مردمی تهران و خصوصا مناطق مرفه ان است تنها به این دلیل است که اکثر مردمان آنجا کمترین وابستگی را به دولت دارند و در صورت شناسائی از زندگی ساقط نمی شوند. دوما اینکه حکومت در سرکوب اقلیت های قومی، مذهبی دست خود را بازتر می بیند و مردم احساس می کنند که در این نقطه ی دور افتاده صدای ایشان به هیچ کجا نخواهد رسید و حال انکه کوچک ترین تجمع اعتراضی در تهران به سرعت در تمام دنیا بازتاب خواهد داشت. سوما اینکه ایشان احساس می کنند معترض بودن یا نبودن ایشان هیچ فرقی نمی کند. من بارها شنیده ام که" ما موافق حکومت شاه بودیم و تا ماه ها بعد از پیروزی انقلاب هنوز تصور می کردیم که هیچ اتفاقی نیافتاده و جاوید شاه ورد زبانمان بود. اگر آن زمان موافق بودن مان برای رژیم سودی نداشت حالا مخالف بودن مان هم توفیری ندارد، پس با ابراز مخالفت تنها برای خود دردسر ایجاد کرده ایم و بس!"
خلاصه کلام اینکه در خوش بینانه ترین حالت برای نظام ولائی می توان سکوت مردم را به بی تفاوتی ایشان نسبت به رژیم و نه مخالفت با ان تعبیر کرد . بدا به حال ایشان اگر سکوت مردم معنای دیگری داشته باشد..

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

وظیفه جنبش سبز در قبال مبارزان سیاسی بلوچ


مبارزات سیاسی مردم بلوچستان جز بدنامی چیز دیگری برای ایشان نداشته است. حکومت اسلامی همیشه برای سرکوب مخالفانش بهانه ای غیر از مبارزات سیاسی می یابد. مبارزان کرد را به علت نزدیکی ایشان به عراق به مجاهدین خلق منتسب کرده و به راحتی از شر ایشان خلاص می شود. حکومت برای این اعدام ها هزینه می پردازد و این تفاوتی ست که معدومان کرد و بلوچ با هم دارند. متاسفانه نزدیکی سیستان و بلوچستان به پاکستان و افغانستان کار را برای حکومت اسلامی بسیار آسان کرده است. مخالفان سیاسی به اسم قاچاق مواد مخدر و یا همکاری با گروهک ریگی به دار آویخته می شوند و این اعدام ها هیچ هزینه ای برای حکومت در بر ندارد..
در این نظام عقب مانده ،سنی و بلوچ بودن خود به خود جرم محسوب می شود، حال اگر به این دو مولفه منتقد بودن را هم اضافه کنیم، همه چیز برای یک اعدام حساب شده مهیا می شود. هنگامی که در سکوت خبری دو تن از ائمه جمعه اهل سنت بازداشت می شوند و بعد از آن دنبال کردن سرنوشت ایشان برای هیچ کس مهم نیست، حرف های مولوی عبدالحمید در خطبه های دو هفته پیش واقعا شجاعانه و درخور تمجید است. باید در نظر داشت در حکومتی که مراجع تقلید مذهب رسمی آن هتک حرمت می شوند و اصلا سابقه اعدام چندین مولوی(بالاترین درجه روحانیون اهل سنت در ایران و یک درجه پائین تر از مفتی) را در پرونده سیاه خود دارد به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کند. حال اگر یک نفر پیدا شده که این چنین شجاعانه واقعیت ها را بازگوئی کند برماست که از او پشتیبانی و حمایت کنیم.
خلاصه کلام اینکه جنبش سبز برای دست یافتن به هدف نهائی خود به همکاری تمام مردم ایران نیازمند است. پس یکی از مهم ترین اهدافی که در طول این راه سبز باید به آن دست بیابیم تغییر نگاه مان است نسبت به قومیت ها و اینکه باور کنیم تمام نقاط سیاهی که از ایشان در ذهن ما وجود دارد تحفه حکومتی استبدادی ست که مردمان ایران زمین را هرچه دور تر از هم می خواهد.

من می فهمم (بدون علامت تعجب)


هفت سال پیش مدتی به عنوان راهنمای مهمان های خارجی (به صورت آماتور البته) فعالیت می کردم. دیشب بعد از دیدن سکانس دردناکی از فیلم بسیار مستند "سالهای مشروطه" به یاد خاطرات آن روزها افتادم. آن روزها که عجیب افتخار می کردم به ایرانی بودنم. منظورم آن سکانسی بود که خانم قرمز پوش فرنگی برای روزنامه نگاران ایرانی دیکته می کرد آنچه را که باید در روزنامه هاشان چاپ می کردند. بعد از دیدن این سکانس باز احساس حقارتی که در طول این هشت ماه توسط جناح حاکم به من ایرانی منتقل می شد، در من زنده شد. آن زمان که مدام تکرار می کنند اینها تحت تاثیر بی بی سی و صدای امریکا هستند. مرده شور هر چی رسانه ی خارجی را ببرند. مگر من ایرانی فهم و شعور ندارم که اینها فکر می کنند همیشه باید از بیرون القائاتی باشد؟ یعنی اندیشیدن یک ایرانی تا بدین حد دور از تصور است که ایشان می پندارند حتما توطئه ای نرم در کار است؟ عجبا!
آن وقت ها نوجوانی بیش نبودم اما ایرانی بودنم این حس را به من می داد که از این چشم آبی ها اگر برتر نباشم، پائین تر هم نیستم. بعد از آمدن و رفتن هر مهمان این تفکر در من زنده تر و زنده تر میشد. آنگاه که جاستین آن دانشجوی فلسفه انگلیسی با شادی کلمات فارسی جدیدی که یاد گرفته بود برایم تکرار می کرد ، افسوس خوردم به حال خودم و دیگرانی که کلمات فرنگی را چاشنی حرف زدن هاشان می کنند تا خلاء بی سوادی شان را با کلمات بیگانه پر کنند! آنگاه که اویلین آن زن فرانسوی تمام مغازه ها را تک به تک به دنبال حنا می گشت و با چه دقتی سعی در خرید بهترین نوع حنا را داشت،انگاه که با دقت به اطلاعات من درباره ی لوازم آرایش زنان در شهر سوخته سیستان در پنج هزار سال پیش گوش می کرد ، آنگاه که یادآور شد که طراحان لباس فرانسوی بر روی لباس زنان عهد ساسانی کار می کنند تا شاید بتوانند طرحی مانند آن ابداع! کنند از اینکه میز آرایش خانم های ایرانی با لوازم آرایشی فرانسوی پر شده کمی یکه خوردم. آنگاه که.. بگذریم از این همه که گفتن ایشان چه دردی از ما دوا می کند و حال آنکه عده ای تمام تلاش خود را بکار می برند که بگویند آنها از ما بهترند، برترند. آنها می فهمند و ما نمی فهمیم. آنها انسان هایی عاقل اند و ما گوسفندانی که باید توسط ایشان چوپانی شویم.

معنای مغفول مانده امر به معروف و نهی از منکر


روحانیون شیعه همیشه بر این باور بوده اند که حسین بن علی علیه السلام برای امر به معروف و نهی از منکر کشته شد. عده ای از ایشان بنا به حفظ مصالح خود معنای این دو را تا دخالت در امور خصوصی دیگران محدود کرده اند و تمام هم و غم شان را بر سر حفظ موی زنان و آستین مردان گذاشته اند به اسم امر به معروف و نهی از منکر و صد البته ایشان خود را داعیه دار نهضت حسینی می دانند. قطعه پایانی احیاء علوم الدین،کتاب الامر بالمعروف ابوحامد غزالی را که در کتاب قصه ارباب معرفت نوشته ی دکتر سروش امده است عینا در پائین آورده ام به عنوان تذکاری برای عده ای.
غزالی پس از ذکر حکایات بسیاری از برخوردهای صوفیان و دلیران با جباران زمان از قبیل حسن بصری و حطیط زیات با حجاج و سفیان ثوری و بهلول با هارون الرشید، کتاب الامر بالمعروف را با این عبارات به پایان می برد:
" روش و عادت عالمان در امر به معروف و نهی از منکر و بی اعتنائی شان به شوکت سلاطین چنین بود. چراکه متکی به فضل خداوند بودند که از شر سلاطین محفوظ شان دارد و اگر شهادت نصیبشان می شد هم به حکم الهی خشنود بودند و چون فقط برای خدا سخن می گفتند، سخنشان در دلهای سخت کارگر می افتاد و آنها را نرم می کرد. لکن امروزه، طمعهای گوناگون دهان علما را لجام زده است و لذا سکوت پیشه کرده اند و اگر هم چیزی بگویند چون قول و فعلشان ناهماهنگ است توفیقی نمی یابند. ولی اگر راست بگویند و حق علم خود را ادا کنند روی سعادت را خواهند دید. چرا که فساد مردم در گرو شاهان است و فساد شاهان معلول عالمان* و فساد عالمان نیز معلول غلبه حب مال و جاه است و هرکه دوستی دنیا بر او ظفر یابد اراذل را نیز نمی تواند امر به معروف کند چه جای اکابر."
* اینجا باید ذکر شود که غزالی گرامی هیچ گاه به ذهنش هم خطور نمی کرده است که علما جای شاهان را بگیرند و آنگاه که مردم ازفساد این شاهان مقدس یا شیوخ شاه شده به تنگ آمده و اعتراض کنند، ایشان در کمال وقاحت به اسم خدا مردمان را به قتلگاه ببرند!!

برای وبلاگ نویسان سبز


تقریبا هفت ماه پیش وبلاگی ساختم با هدف معرفی وبلاگ های سبز، که بعد از فیلتر و مسدود شدن وبلاگ اصلی ام کلا به آنجا نقل مکان کردم. امروز پیوند های وبلاگم را بررسی می کردم و متوجه شدم که از بین 130 وبلاگ سبز ، 82 وبلاگ مسدود یا فیلتر شده اند. نود درصد آن چهل و هشت وبلاگ باقیمانده هم که از فیلترینگ جان سالم به در برده اند تنها به این دلیل است که دیگر به روز نمی شوند. خب ده درصد باقیمانده هم که هنوز به روز رسانی می شوند حتما معجزه ای رخ داده که هنوز فیلتر نشده اند. خلاصه کلام اینکه این فیلترینگ شدید نشان دهنده وحشت کودتاگران از قدرت اطلاع رسانی وبلاگ نویسان سبز است. این یعنی وجود سایت هایی مثل بالاترین هیچ گاه از اهمیت وبلاگ های شخصی که با هدف اطلاع رسانی راه اندازی شده اند، نمی کاهد.
پ.ن: کاش مثل یکی دو ماه بعد از انتخابات دوباره بازار وبلاگ نویسان سبز گرم بشه..

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

افسوس بر تبریز!

دیشب فیلم سالهای مشروطه را دیدم. درباره اعتراضات مردمی تبریز برای مشروطه بود. محمدعلی شاه گفت:"تبریز نبض تهران است."
چند بار ناخودآگاه گفتم:"افسوس بر تبریز!"

معرفی سوسک مبلمان (آنوبیوم)


این سوسک ابتدا به پایه های مبلمان نفوذ می کند، بی هیچ سر و صدایی شروع به تخم ریزی می کند. بعد از مدتی تخم ها تبدیل به لارو و سپس سوسک های آنوبیومی می شوند که شروع به خوردن پایه های مبلمان می کنند. اتفاقی که می افتد این است مبل چوبی گران قیمت زیبای ما در یک لحظه فرو می ریزد!
پ.ن: آیا شما در عرصه سیاسی کشور کسی را با این ویژگی ها می شناسید؟! چه کسی جز ا.ن. می توانست جمهوری اسلامی را که در اوج اقتدار! بود این چنین در سراشیب سقوط قرار دهد؟