هیچ وقت نگذاشته ام خباثت بیش از اندازه ی این نظام کثیف به ظاهر اسلامی ، زحمات انقلابیونی که منجر به فروپاشی نظام دیکتاتوری پیشین شد را در نظرم پوچ جلوه دهد. اگر گاهی به ذهن میرسد که بعضی مولفه های مهم در زندگی مان که یکی اش دین است در نظام استبداد پیشین از وجهه و اهمیت بیشتری در نزد افراد و مسئولین برخوردار بود و حال آنکه در این نظام که صبح تا شب دم از حفظ دین میزند اینطور نیست شاید به خاطر این است که از استبداد غیردینی و سکولار رسیده ایم به استبداد دینی. استبداد دینی همان که نحوست اش برای دین و زندگی افراد آنقدر زیاد بود که حسین از کشته شدن تمام اعضای خانواده اش هم ابا نکرد و حتی با همان یاران اندک قدم در راه نابودی نظام استبدادی زمان خودش برداشت. حال روی سخن من با کسانی ست که دل افسرده از سی سال زحمت می بینند که به جایگاه قبل که عقب تر از ان رسیده اند و حالا مدام سخن در مدح رژیم گذشته می گویند و آیه ی یاس می خوانند که برای چه هدفی؟ برای خاطر چه کسی باید رفت و هزینه داد وقتی که سی سال بعد قرار است باز به خانه ی اول برسیم!
اولا اینکه اگر نظام پیشین مشکلی نمی داشت و مردم راضی می بودند هیچ گاه به خیابان ها نمی آمدند و خواهان سقوط رژیم سفاک نمی شدند. البته غلیان احساسات مردمی در انتقام جوئی از خون های ریخته شده را نمی شود نادیده گرفت اما این غلیان احساسات مربوط به عوام است و بس. درباره ی خواص نمی شود اینطور نظر داد. آنجا که نخبگان و خواص جامعه به اجماع کلی می رسند که یک رژیم باید نابود شود و دلایل شان را می آورند دیگر نمی شود از حرکت کور و غلیان احساسات و ... سخن راند. در رژیم گذشته اجماع تقریبا صد در صدی گروه ها و احزاب به وجود امده بود. با وجود تمام عقاید ضد و نقیض همه در یک هدف مشترک شده بودند و ان نابودی رژیم سلطنتی بود. جوانان حزب توده در کنار مجاهدین خلق و دوشادوش مقلدان خمینی و... ایستادند و نه ی بزرگی به استبداد گفتند. هر چند که آقای خمینی تمام انقلاب را به نام خود مصادره کرد ، تو گوئی هیچ یک از اعضای مجاهدین شهید نشده بود و هیچ جوان کمونیستی در زندان های شاه شکنجه نشده بود و فقط و فقط خودش و یارانش!!! به نظر من تمام بی عدالتی های کنونی از همان قدم کج اول نشات گرفته است که همه را کنار زدند و خود بر تخت سلطنت نشستند البته نه با نام شاهنشاه آریامهر بلکه با نام جدید ولایت فقیه! که ان هم سی سال طول کشید برای عوام که بفهمند این دو یکی ست.
دیگر اینکه همیشه باید هدف را شناخت و سپس بهترین راهبر به سوی هدف را. تمام اشتباه ایرانیان سی سال پیش همین بود که اول رهبر خود را برگزیدند بعد راهشان را. متاسفانه انها هیچ حظی از شعور برای خود باقی نگذاشته بودند و چشم به دهان یک نفر دوخته بودند که هر چه او بگوید همان درست است و به همان عمل کنند! تمام هدف ایشان در یک نفر خلاصه شده بود و ان یک نفر که به خطا رفت تمام ساختمان عظیم انقلاب کج بنا شد. شاید به خاطر همین است که عده ای نمی خواهند هیچ نقدی بر عملکرد آقای خمینی بشنوند. انها هرچه کرده اند به خاطر او و به حرف او انجام داده اند چرا که او را چون معصومی بزرگوار دوست داشته و هیچ نقطه ی سیاهی در او ندیده اند. حال که به این نقطه ی سیاه رسیده اند نمی خواهند باور کنند که این پسرفت به خاطر تصمیمات اشتباه رهبرشان بود.
اکنون بعد از گذشت سی سال ایرانیان دیگرگونه شده اند. جنبشی به راه افتاده با هدف رسیدن به استقلال، آزادی و دموکراسی. به نظر من این جنبش نه آنطور که عده ای می گویند کپی انقلاب 57 است و نه کاریکاتوری از ان. بلکه بسیار عظیم تر از آن است. اول اینکه در یک جامعه ی مذهبی مثل ایران مقابله با استبداد سکولار بسیار آسان تر از استبداد دینی ست. چرا که عوام همیشه به دنبال حفظ دین خود هستند و معمولا هم به ظواهر امر توجه می کنند که کار را بسیار دشوار می کند. مسئله ی دوم و اساسی آن است که انقلاب 57 یک رهبر داشت و آن آیت الله خمینی بود اما جنبش سبز مردم ایران میلیون ها رهبر دارد که هر یک شخصا برای جنبش تصمیم می گیرد و میرحسین موسوی، کروبی و خاتمی تنها در ظاهر رهبری جنبش را به عهده دارند. در واقع انها تصمیمات رهبران واقعی جنبش را اعلام می کنند. این سه تن بیشتر نقش سخنگوی جنبش را دارند. به نظر من هیچ کدام از افرادی که به خیابان ها می آیند و اعتراض می کنند به خاطر حق پایمال شده ی موسوی و دیگران نیست، بلکه هر کس در پی حق خود است. حق داشتن استقلال و آزادی. حق زیستن در یک کشور دموکرات با رهبرانی عادل. پس اینطور نیست که اگر کسی هزینه ای می دهد دینی به گردن سران جنبش سبز باشد و اینطور نیست که با بازداشت این افراد مردم از حرکت خود بایستند . این جنبش راه خود را یافته است و با دستگیری این افراد جنبش سبز سخنگویان دیگری برای خود خواهد یافت.