۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

برای چه هدفی؟ برای خاطر چه کسی باید هزینه پرداخت؟



هیچ وقت نگذاشته ام خباثت بیش از اندازه ی این نظام کثیف به ظاهر اسلامی ، زحمات انقلابیونی که منجر به فروپاشی نظام دیکتاتوری پیشین شد را در نظرم پوچ جلوه دهد. اگر گاهی به ذهن میرسد که بعضی مولفه های مهم در زندگی مان که یکی اش دین است در نظام استبداد پیشین از وجهه و اهمیت بیشتری در نزد افراد و مسئولین برخوردار بود و حال آنکه در این نظام که صبح تا شب دم از حفظ دین میزند اینطور نیست شاید به خاطر این است که از استبداد غیردینی و سکولار رسیده ایم به استبداد دینی. استبداد دینی همان که نحوست اش برای دین و زندگی افراد آنقدر زیاد بود که حسین از کشته شدن تمام اعضای خانواده اش هم ابا نکرد و حتی با همان یاران اندک قدم در راه نابودی نظام استبدادی زمان خودش برداشت. حال روی سخن من با کسانی ست که دل افسرده از سی سال زحمت می بینند که به جایگاه قبل که عقب تر از ان رسیده اند و حالا مدام سخن در مدح رژیم گذشته می گویند و آیه ی یاس می خوانند که برای چه هدفی؟ برای خاطر چه کسی باید رفت و هزینه داد وقتی که سی سال بعد قرار است باز به خانه ی اول برسیم!
اولا اینکه اگر نظام پیشین مشکلی نمی داشت و مردم راضی می بودند هیچ گاه به خیابان ها نمی آمدند و خواهان سقوط رژیم سفاک نمی شدند. البته غلیان احساسات مردمی در انتقام جوئی از خون های ریخته شده را نمی شود نادیده گرفت اما این غلیان احساسات مربوط به عوام است و بس. درباره ی خواص نمی شود اینطور نظر داد. آنجا که نخبگان و خواص جامعه به اجماع کلی می رسند که یک رژیم باید نابود شود و دلایل شان را می آورند دیگر نمی شود از حرکت کور و غلیان احساسات و ... سخن راند. در رژیم گذشته اجماع تقریبا صد در صدی گروه ها و احزاب به وجود امده بود. با وجود تمام عقاید ضد و نقیض همه در یک هدف مشترک شده بودند و ان نابودی رژیم سلطنتی بود. جوانان حزب توده در کنار مجاهدین خلق و دوشادوش مقلدان خمینی و... ایستادند و نه ی بزرگی به استبداد گفتند. هر چند که آقای خمینی تمام انقلاب را به نام خود مصادره کرد ، تو گوئی هیچ یک از اعضای مجاهدین شهید نشده بود و هیچ جوان کمونیستی در زندان های شاه شکنجه نشده بود و فقط و فقط خودش و یارانش!!! به نظر من تمام بی عدالتی های کنونی از همان قدم کج اول نشات گرفته است که همه را کنار زدند و خود بر تخت سلطنت نشستند البته نه با نام شاهنشاه آریامهر بلکه با نام جدید ولایت فقیه! که ان هم سی سال طول کشید برای عوام که بفهمند این دو یکی ست.
دیگر اینکه همیشه باید هدف را شناخت و سپس بهترین راهبر به سوی هدف را. تمام اشتباه ایرانیان سی سال پیش همین بود که اول رهبر خود را برگزیدند بعد راهشان را. متاسفانه انها هیچ حظی از شعور برای خود باقی نگذاشته بودند و چشم به دهان یک نفر دوخته بودند که هر چه او بگوید همان درست است و به همان عمل کنند! تمام هدف ایشان در یک نفر خلاصه شده بود و ان یک نفر که به خطا رفت تمام ساختمان عظیم انقلاب کج بنا شد. شاید به خاطر همین است که عده ای نمی خواهند هیچ نقدی بر عملکرد آقای خمینی بشنوند. انها هرچه کرده اند به خاطر او و به حرف او انجام داده اند چرا که او را چون معصومی بزرگوار دوست داشته و هیچ نقطه ی سیاهی در او ندیده اند. حال که به این نقطه ی سیاه رسیده اند نمی خواهند باور کنند که این پسرفت به خاطر تصمیمات اشتباه رهبرشان بود.
اکنون بعد از گذشت سی سال ایرانیان دیگرگونه شده اند. جنبشی به راه افتاده با هدف رسیدن به استقلال، آزادی و دموکراسی. به نظر من این جنبش نه آنطور که عده ای می گویند کپی انقلاب 57 است و نه کاریکاتوری از ان. بلکه بسیار عظیم تر از آن است. اول اینکه در یک جامعه ی مذهبی مثل ایران مقابله با استبداد سکولار بسیار آسان تر از استبداد دینی ست. چرا که عوام همیشه به دنبال حفظ دین خود هستند و معمولا هم به ظواهر امر توجه می کنند که کار را بسیار دشوار می کند. مسئله ی دوم و اساسی آن است که انقلاب 57 یک رهبر داشت و آن آیت الله خمینی بود اما جنبش سبز مردم ایران میلیون ها رهبر دارد که هر یک شخصا برای جنبش تصمیم می گیرد و میرحسین موسوی، کروبی و خاتمی تنها در ظاهر رهبری جنبش را به عهده دارند. در واقع انها تصمیمات رهبران واقعی جنبش را اعلام می کنند. این سه تن بیشتر نقش سخنگوی جنبش را دارند. به نظر من هیچ کدام از افرادی که به خیابان ها می آیند و اعتراض می کنند به خاطر حق پایمال شده ی موسوی و دیگران نیست، بلکه هر کس در پی حق خود است. حق داشتن استقلال و آزادی. حق زیستن در یک کشور دموکرات با رهبرانی عادل. پس اینطور نیست که اگر کسی هزینه ای می دهد دینی به گردن سران جنبش سبز باشد و اینطور نیست که با بازداشت این افراد مردم از حرکت خود بایستند . این جنبش راه خود را یافته است و با دستگیری این افراد جنبش سبز سخنگویان دیگری برای خود خواهد یافت.

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

مقصر نه احمدی نژاد است نه خامنه ای، مقصر تفکر شیعی ماست!!


شاید قضاوت ها و گفته هایم در اینجا بسیار بی رحمانه باشد. شاید این نوشته به شدت تحت تاثیر قساوتی ست که توسط یک حکومت شیعی که در راس آن یک به اصطلاح مجتهد شیعه قرار گرفته است نسبت به مردمانش مرتکب شده است. اول دزدیدن حق شان با توهم اینکه آنها درست را از نادرست تشخیص نمی دهند و بعد نامیدن ایشان با کلمات موهن و رکیک و ضرب و شتم و زندان و تجاوز و در آخر انکار کردن این جنایات در تریبون رسانه ی اسلامی و باز انگ دروغ چسباندن به مردم! تاثیر حوادث سه ماه گذشته بر من بیش از ناراحتی به خاطر شکست یک کاندیدا و پیروزی کذائی کاندیدای دیگر است. تمام بنیان اعتقاداتی که سالها با زحمت خانواده و جامعه و البته خود من بر جانم نشسته بود و براستی پذیرفته بودم که حق همین است و حقیقت جز این نیست به یکباره متزلزل شد و فرو ریخت. حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم مقصر نه احمدی نژاد است و نه خامنه ای و نه آن مراجعی که از ترس جان و جیب شان سکوت کردند و هیچ ندیدند. مقصر فقط و فقط تفکر و اعتقادات شیعی ماست. چگونه؟ عرض خواهم کرد.
آخرین بار که کتاب تفسیر حاج آقا قرائتی را باز کردم (کتابچه ی کوچک تفسیر سوره ی اسرا) درباره ی ماجرا ی معراج خواندم. اولین جمله و تنها توضیحی که درباره ی آن داده بود همین بود که اعتقاد به این واقعه بر هر مسلمان واجب و شک کردن به ان کفر محسوب می شود!! اینقدر یک عمر از کفر ترساندنمان که همه چیز را بدون چون و چرا و بدون اینکه بفهمیم قبول کردیم. یکی اش همین ولایت .تمام مشکلات ما از آن زمان شروع شد که انسانی بر دو بال مادیانی نشست ، تا آسمان هفتم پرواز کرد ، در یک متری خدا نشست و با او به گفتگو پرداخت. تمام مشکلات ما از ان زمان شروع شد که نام دو انسان به نام های علی و محمد هم تراز نام خدا قرار گرفتند. تمام مشکلات ما از آن زمان شروع شد که ولایت چند انسان را دنباله ی ولایت خدا و حتی خود ولایت خدا نام نهادند و بعد برای اینکه باورپذیر باشد و چون و چرائی در آن نباشد نام چهارده معصوم بر ایشان گذاشتند. چندی پیش یکی از همین علمای شیعی آیت الله مصباح فرمودند:" اطاعت از رئیس جمهوری که حکم تنفیذش توسط ولایت فقیه امضاء شده است در واقع اطاعت از خداوند است." اینکه بگوئیم این نظریه اشتباه است و خود را خلاص کنیم نمی شود. فعلا همین نظریه دارد بر ما حکومت می کند و همه ی عزیزان هم سکوت کرده اند. در یک مقاله ی طنز که در واکنش به این حرف نوشته شده بود خواندم که آیا این توسعه ی انوار الهی که از ولایت فقیه به رئیس جمهور رسیده چرا نتواند از رئیس جمهور به وزرا و بعد از وزرا به کارمندان زیر دست شان و الی آخر برسد!! حالا من می گویم وقتی که ولایت علی و محمد دنباله ی ولایت خدا قرار گرفت و بعد از آن ولایت نائبان معصوم چهاردهم که دوست ندارد پیدا باشد! بر ما واجب شد چرا به خاطر ادامه ی این انوار مقدس به سمت رئیس جمهور! این همه بر آشفته باشیم. ما که یک عمر از ترس جهنم! ولایت همه جور آدمی را قبول کردیم این آقا هم روش! اینکه از ولایت مطلقه ی فقیه... باز یک عده آمدند گفتند ولایت مطلقه ی فقیه نه فقط ولایت فقیه.
به این معنا که مراجع تقلید هر کدام یک ولی فقیه و یک نائب امام زمان هستند. ما این نظریه دوم را قبول کردیم. همیشه اسم یک کدام شان که می آمد ناخودآگاه با احترام یک پیشوند و پسوندی اضافه می کردیم و هیچ گاه به چشم انسان های معمولی به ایشان نگاه نکردیم. گاهی اگر درباره ی بعضی عملکردهاشان لب به اعتراض می گشودیم سریع عتاب می آمد که ساکت! ما حکمت اعمال ایشان را نمی فهمیم. اگر می گفتیم مسئولیت هر کس به اندازه ی مقام اوست، پس چرا فلانی این همه ظلم می بیند و سکوت می کند، سریع جواب می شنیدیم که ایشان دستور گرفته سکوت کند. همیشه جواب همین بود. ایشان دستور گرفته اینطور باشد، ایشان دستور گرفته آنطور باشد!!
در ماجراهای اخیر دیدم که آیت الله مکارم شیرازی بعد از دیدن و شنیدن این همه ظلم و تعدی به نام اسلام حاضر به گفتن یک جمله ی انتقادی نشد. اما همین که یک وزیر زن انتخاب شد ایشان پایه های اسلام را در خطر دیدند و چند بیانیه ی انتقادی نوشتند! ایشان قبلا کشتار بی رحمانه ی مسلمانان غزه، پاراچنار و چین را محکوم کرده بودند. اما درباره ی کشتار بی رحمانه ی مردمان ایران زمین، ایشان سکوت کردند. انگار ایشان تنها وقتی نگران کشتار انسان ها می شوند که برای خودشان ضرر مادی و جانی نداشته باشد.
در حوادث اخیر دیدم که آیت الله سیستانی که بزرگترین مرجع شیعیان محسوب می شود به گفتن یک جمله ی کلی بسنده کرد و خلاص! ایشان فرمودند که اوضاع سیاسی افغانستان ، ایران و پاکستان را دنبال می کنند و هر وقت که این کشورها نا آرام می شود ایشان غمگین می شوند!!!!! در حوادث اخیر دیدم که تمام این مراجعی که یک عمر مردم دستانشان را لیسیده بودند سکوت کردند، سکوت کردند، سکوت کردند. حاضر نشدند به حمایت از هم قطارانشان بپردازند. همین آیت الله صانعی، آیت الله منتظری، آیت الله بیات زنجانی، آیت الله موسوی تبریزی،آیت الله موسوی اردبیلی اینها مگر مرجع تقلید نبودند؟ مگر نائب امام زمان نبودند؟ پس چرا آقایان حاضر نشدند به حمایت از مقام ایشان یعنی ولی فقیه شیعیان برخیزند و مانع هتک حرمت ایشان شوند؟ معلوم است که ما همه توسط این آخوندها سرکاریم و ایشان خودشان هم قبول ندارند آنچه یک عمر در سرهای ما چپانده اند.
مدت هاست دلم خدائی می طلبد که نام هیچ انسانی هم تراز با او نباشد. مدت هاست دلم یک رهبر دینی، یک الگوی زندگی می خواهد که به معنای تام یک انسان باشد. نوری نباشد که خدا پیش از خلق جهان آفریده باشد و دلیل آفرینش جهان نباشد. یک آدم فانی چون خود من که تنها مزیت اش بر من حالا که فنا شده و از بین رفته تفکر او باشد و عملکردش. نه بیشتر نه کمتر! کسی که بشود از او تقلید کرد. کسی که بشود مثل او شد. مدت هاست دلم طریقتی به سوی خدا می طلبد که نردبانش خدا باشد نه انسان های معصوم! انواری پیش خلق شده!