این نوشته را بعد از خواندن مطلبی با عنوان "دلم برای معصومیت چشمان دانشجویانی که مورد ضرب و شتم واقع شده اند می سوزد" نوشته ام. این دانشجویان مایه سرافرازی و امید جنبش سبز هستند و نیازی به ترحم ما ندارند. در اطراف ما افراد ترحم انگیز زیادند اگر چشم باز کنیم و از دید تنفر بدیشان ننگریم.
پرده اول:
پسر سرهنگ رضائی روبرویم ایستاده و از عصبانیت می لرزد. می گویم: مگه غیر از الله اکبر چیز دیگه ای هم گفتم که اینقدر به هم ریختی؟ می گوید: الله اکبر شماها هم باطله. شماها بر حق نیستین. میرم ازتون شکایت می کنم. فکر می کند چون پسر فرمانده سپاه نصر است باید از او بترسم. نمی ترسم. می گویم هیچ کاری از شماها بعید نیست. ساعت دوازده شب مثل بچه کتک خورده ای که برود و با برادر بزرگترش برگردد با چند تا از بسیجی های گردن کلفت آمده اند در خانه. می خواهند با پدر صحبت کنند که مثلا من را تحت فشار بگذارند. او هم که نیست رفته است صف CNG. بی هیچ نتیجه ای می رود. دلم برایش سوخت.
پرده دوم:
شریعتمداری با حرص لیوانش را بر می دارد که آب بخورد. با دقت نگاه می کند و می بیند که خالی خالی ست. کواکبیان دست به سینه نشسته و لبخند می زند. دلم برای شریعتمداری سوخت.
پرده سوم:
نزدیک به پانزده نفر از بسیجیان اطراف ماشین فائزه هاشمی را گرفته اند و برایش مزاحمت ایجاد کرده اند. می خواهند که او کمی برآشفته شود تا انها لذت ببرند. خونسردی او ایشان را گیج کرده. در عقب را باز می کنند و وسایلش را می ریزند بیرون. دوربین روی روبان سبزی که به آنتن ماشین بسته شده است زوم می کند. حالت بچه ای را دارند که می خواهد با قوی تر از خودش بجنگد. هر چه با تمام قدرت بر سر و سینه طرف مقابل می کوبند می بینند که او بی هیچ حرکتی همان جا ایستاده و لبخند زنان ایشان را به زدن یک مشت دیگر دعوت می کند. دلم برایشان سوخت.
پرده چهارم:
همکار بسیجی پدرم از خاطرات مکه برایش تعریف می کرده است . او گفته همین که پایم را از فرودگاه گذاشتم بیرون هرجا می رفتم همین که می فهمیدند ایرانی هستم از من می پرسیدند که سبز هستم یا نه. وقتی که اسم خامنه ای و احمدی نژاد را می بردم رو ترش می کردند و می رفتند. احساس تاثر عمیقی داشت. مثل بچه ای که فکر می کند والدینش دوستش ندارند. دلم برایش سوخت.
دیشب با همسرم درباره روابط در دنیای مجازی صحبت می کردیم. در حین صحبت هایمان نکاتی به ذهنم رسد که کمتر بدان توجه کرده بودم. اینکه در دنیای مجازی تنها فکر افراد است که اهمیت دارد و ان چیزی که برای گفتن دارند. دیگر هیچ قید و بندی وجود ندارد. بر خلاف دنیای واقعی که برای شروع رابطه با شخصی سن،جنسیت، میزان تحصیلات، محل زندگی،مذهب و بسیاری مولفه های دیگر اهمیت پیدا می کنند. حالا این مقدمه را گفتم تا برسم به این مسئله که جنبش سبز دقیقا چنین شبکه ای بوجود آورده است. پیر و جوان، زن و مرد، پائین شهری و بالا شهری، مسلمان و غیر مسلمان،مذهبی و لائیک، ایران نشین و خارج نشین، بی سواد و با سواد ،فقیر و مرفه همه و همه را تحت یک هویت یعنی سبز یکجا گرد هم آورده است. این هویت واحد چنان اتحادی به سبزها داده که احساس می کنند در همه چیز با هم شریکند. این اتحاد است که به صورت ناخودآگاه افرادی که دل من عجیب برایشان می سوزد را در مقابل ما مستاصل کرده است و بر عکس چنان قدرتی به ما داده که نترسیم. بزرگترین نشانه ترس و استیصال این افراد نوشته های هر روزه کیهان و جوان و رسالت است. جالب است همین ها که ادعا می کنند عدد سبزها از هزار نفر تجاوز نمی کند هر روز مطلبی درباره فتنه سبز دارند. مثل کودکی که در شب تاریک به تنهائی مجبور است در اتاقش بخوابد و از ترس به هذیان گوئی افتاده است. دلم برای ایشان می سوزد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر