۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

من می فهمم (بدون علامت تعجب)


هفت سال پیش مدتی به عنوان راهنمای مهمان های خارجی (به صورت آماتور البته) فعالیت می کردم. دیشب بعد از دیدن سکانس دردناکی از فیلم بسیار مستند "سالهای مشروطه" به یاد خاطرات آن روزها افتادم. آن روزها که عجیب افتخار می کردم به ایرانی بودنم. منظورم آن سکانسی بود که خانم قرمز پوش فرنگی برای روزنامه نگاران ایرانی دیکته می کرد آنچه را که باید در روزنامه هاشان چاپ می کردند. بعد از دیدن این سکانس باز احساس حقارتی که در طول این هشت ماه توسط جناح حاکم به من ایرانی منتقل می شد، در من زنده شد. آن زمان که مدام تکرار می کنند اینها تحت تاثیر بی بی سی و صدای امریکا هستند. مرده شور هر چی رسانه ی خارجی را ببرند. مگر من ایرانی فهم و شعور ندارم که اینها فکر می کنند همیشه باید از بیرون القائاتی باشد؟ یعنی اندیشیدن یک ایرانی تا بدین حد دور از تصور است که ایشان می پندارند حتما توطئه ای نرم در کار است؟ عجبا!
آن وقت ها نوجوانی بیش نبودم اما ایرانی بودنم این حس را به من می داد که از این چشم آبی ها اگر برتر نباشم، پائین تر هم نیستم. بعد از آمدن و رفتن هر مهمان این تفکر در من زنده تر و زنده تر میشد. آنگاه که جاستین آن دانشجوی فلسفه انگلیسی با شادی کلمات فارسی جدیدی که یاد گرفته بود برایم تکرار می کرد ، افسوس خوردم به حال خودم و دیگرانی که کلمات فرنگی را چاشنی حرف زدن هاشان می کنند تا خلاء بی سوادی شان را با کلمات بیگانه پر کنند! آنگاه که اویلین آن زن فرانسوی تمام مغازه ها را تک به تک به دنبال حنا می گشت و با چه دقتی سعی در خرید بهترین نوع حنا را داشت،انگاه که با دقت به اطلاعات من درباره ی لوازم آرایش زنان در شهر سوخته سیستان در پنج هزار سال پیش گوش می کرد ، آنگاه که یادآور شد که طراحان لباس فرانسوی بر روی لباس زنان عهد ساسانی کار می کنند تا شاید بتوانند طرحی مانند آن ابداع! کنند از اینکه میز آرایش خانم های ایرانی با لوازم آرایشی فرانسوی پر شده کمی یکه خوردم. آنگاه که.. بگذریم از این همه که گفتن ایشان چه دردی از ما دوا می کند و حال آنکه عده ای تمام تلاش خود را بکار می برند که بگویند آنها از ما بهترند، برترند. آنها می فهمند و ما نمی فهمیم. آنها انسان هایی عاقل اند و ما گوسفندانی که باید توسط ایشان چوپانی شویم.

هیچ نظری موجود نیست: