۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

بازی وبلاگی حمایت از زندانیان گمنام

قم زیارت حضرت معصومه_ تابستان 88
دور هم نشسته بودیم ، چای می خوردیم و از شرایط سیاسی حرف می زدیم. خانواده خاله هم بودند. از حرم زنگ زدند به گوشی بابا. گفتند:"دخترتان اینجا پیش ماست.لطفا بیائید انتظامات حرم." دلم هری ریخت. بابا خندید. گفت:"دخترای ما رو ببین. چند بار تنهایی اومده قم و حالا گم شده!". همان طور به بابا خیره خیره نگاه می کردم. بابا گفت چته؟ گفتم بریم. گفت چایی رو بخوریم بعد. گفتم نه، همین حالا بریم! دوباره از حرم زنگ زدند. گفتند:"دخترتان اینجا پیش ماست. لطفا بیائید انتظامات حرم." رنگ از روی بابا پرید، تازه فکر کرد به ان چیزی که من داشتم فکر می کردم. یا موقع شعارنویسی او را گرفته بودند یا اینکه زبان سبزش، سر سبزش را... . بابا به شوهر خاله ام گفت که کارت شناسائی خودش را بردارد. فکر ما به او هم منتقل شد و رنگش سفید شد مثل رنگ ما و به نوبت به بقیه هم سرایت کرد. .. تا حرم پانزده دقیقه، پیاده راه بود. پشت سر بابا می رفتم. پنج دقیقه آخر پاهاش روی زمین کشیده می شد. قلبم درد گرفته بود، محکم میزد. به حرم که رسیدیم گفتند:"نخیر اینجا نیست!" یک لحظه سرگردانی مادران بین دادگاه و اوین در خاطرم امد. بابا لبهاش خشک خشک بود. گفت اما شما زنگ زدید. گفتند نخیر بعد هم بیرون مان کردند. تقریبا مطمئن شده بودیم که او را گرفتند که نرگس لبخند زنان صدای مان کرد. بعد هم ماجرا را تعریف کرد که می ترسیده تنها این مسیر را بیاید برای همین از انتظامات خواسته تا زنگ بزنند به بابا تا او بیاید دنبالش و علت عصبانیت ماموران انتظامات و باقی ماجرا . همین! تا یک ساعت بعد در کنار نرگس بودم و مدام نگاهش می کردم. می خواستم باور کنم که اینجاست پیش ما و هیچ اتفاقی هم برایش نیفتاده است. مدام فکر می کردم به بابا و مامان که اگر این اتفاق به همین خوبی که تمام شد تمام نمیشد، چقدر دوام می آوردند؟
تمام این ماجرا را به عنوان مقدمه گفتم تا برسم به اینجا که بگویم نه جرات و نه توانش در من نیست که بخواهم اسم یک زندانی گمنام را بیاورم. دردی که آنها در گمنامی تحمل کرده اند و بی کسی که خانواده هاشان را خرد کرده است، بیرون از حد تصور من و امثال من است که بخواهم در چند کلمه تحدیدش کنم.

هیچ نظری موجود نیست: